تبليغاتX
. . . صلای آشنا

 

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست ...

.

.

 

لحظه شهادت 4

... ... ...

-)من در میان شما باشم و یا نباشم به همه شما وصیت و سفارش می کنم که نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد. نگذارید پیشکسوتان شهادت و خون در پیچ و خم زندگی روزمره خود به فراموشی سپرده شوند…   امام خمینی (ره)

-)رحمت خداوند بر روان پاک امام بزرگوارمان که سلسله جنبان این حرکت عظیم ،او بود و رحمت خداوند بر روان پاک شــهــدای عــزیـــزمـان که آنها بودند که پیشروان  و سابقون این حرکت عظیم بودند که "السابقون السابقون اولئک المقربون" اینها هستند که راه را باز کردند،هموار کردند ... مقام معظم رهبری

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:49 توسط |

 

 

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را

 

 

 

 

بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

هر ساعت از نو قبله‌ای با بت پرستی می‌رود

 

 

توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:12 توسط |

 

فاطمیه باز هم تمام شد ...

ولی پیامش همچون رود در تاریخ جریان دارد: 

ولایت ، پشتوانه ای محکم همچون خون سرخ محسن(ع) شش ماهه دارد ...

                  ...  و شناسنامه ای به رنگ چادر خاکی عصمت الله الکبری(ص) ...

 

امام خمینی (ره) و امام خامنه ای حفظه الله در یک والپیپر

... ... ...

-) ولایت فقیه استمرار حرکت انبیاست .  امام خمینی (ره)

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:19 توسط |

 

کسی این غصه را باور ندارد ...

                  ... که قرآن علی (ع) کوثر ندارد 

 

... ... ...

او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 13:58 توسط |

 

کمتر از هفت ساعت به آزمون دکتري مانده و تنها استرسي که دارم اين است که چرا استرس ندارم؟!!!!

 

... ... ...

...

نسیم از حلقه ی زلف تو بگذشت
چمن شد مست و باغ و باغبان مست
تا زدم یک جرعه می از چشم مستت
تا گرفتم جام مدهوشی ز دستت
شد زمین مست آسمان مست
بلبلان نغمه خوان مست
باغ مست و باغبان مست

-) بشنويد ...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 0:43 توسط |

 

حرف های ما هنوز      نا تمام ... 

تا نگاه می کنی ، وقت رفتن است

باز هم... همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی ، لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود دیر می شود  ....

 

... ... ...

-) همه از خداییم و به سوی او باز خواهیم گشت ...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 0:12 توسط |

 

یادمان نرود ...

... که شادی و آرامش این لحظات را مدیون چه کسانی هستیم ...

.

.

همیشه و مخصوصا در این لحظات به یادشان باشیم ...

 

http://ghalamonline3.persiangig.com/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF1.jpg

... ... ...

-) یاد شهیدان، یادبود ارزشهای انسانی است و گرامیداشت آنان تجلیل ازبرترین خصال بشری است. یاد شهیدان باید با تدبر وعبرت گیری همراه باشد. آنان همان فرزانگانی هستند که جان عاریت را که کالایی تمام شدنی ورو به زوال است ،با نعم پایدار الهی سودا کردند.  (مقام معظم رهبری)

-)  شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادي وصولشان عند ربهم يرزقون اند و از نفوس مطمئنه اي هستند كه مورد خطاب فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي پروردگارند ... (امام خمینی ره)

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 3:49 توسط |

 

بهشت را خیلی وقت است که فراموش کرده ام ...

من ،

صدای خنده های طفلی ناتوان را شنیده ام ، که حتی پدر و مادر نیز رهایش کرده اند ...

... و آنگاه که می خندد ، خدای نیز می خندد ...

می گویند در بهشت خداوند می خندد ...

من اینجا،

صدای خنده های خدا را بلند تر از آنچه بهشتیان گفته اند شنیده ام ...

...و صدای خنده خدا شنیدنیست ...

... ... ...

ـ) قابل توجه دوستانی که از پست قبل برداشتهای کج و کوله(!!!) کرده اند : شعر در وصف پیامبر اعظم (ص) می باشد! و بنده کما فی السابق بر صراط قویم تجرد طی طریق می کنم!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 9:8 توسط |

 

حُسنت به اتفاقِ ملاحت، جهان گرفت
آری، به اتفاق، جهان می‌توان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع 
شکر خدا، که سرِّ دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه من است 
خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت
می‌خواست گُل که دم زند از رنگ و بوی دوست 
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار، چو پرگار می‌شدم 
دوران، چو نقطه، عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوقِ ساغرِ مِی خِرمَنم بسوخت 
کآتش ز عکسِ عارضِ ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان 
زین فتنه‌ها که دامن آخِرزمان گرفت
مِی خور! که هر که آخر کار جهان بدید 
از غم سبک برآمد و رَطل گران گرفت
بر برگِ گُل، به خونِ شقایق نوشته‌اند 
کآن کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
حافظ! چو آب لطف ز نظم تو می‌چکد 
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت؟

... ... ...

ـ) میلاد رسول ختمی مرتبت و فخر عالم خلقت، حضرت محمد مصطفی(ع) بر دوستان مبارک.

ـ) این بلاگ تا مدت های مدید(!) آپ نخواهد شد. بالاخره زن(!) و بچه(!!) و زندگی(!!!) خرج دارد و به قول آن عزیز "هویجوری نیست که"(!!). نمیشه که همش تو بلاگفا پلاس بود! اصلا خود زندگی پروسه و یا پروژه ایست از برای خودش... (!!!!)

ـ) و آخر دَعوانا اَنِ الْحَمدُ لله رَب العالمین ...  

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 0:22 توسط |

 

۱)  "من خواهشم از رؤساي دانشگاهها و رؤساي مراكز تحقيقاتي و هم از آقايان وزرا وهيئت‌ رئيسه‌هاي وزارتخانه‌ها كه اينجا تشريف داريد، اين است كه، سخناني كه ما به شما عرض كرديم، موعظه نيست و اين‌طور نيست كه يك منبر رفتيم و حالا يك تذكراتي داديم؛ نه، اينها اجرائياتي است كه لازم‌الاطاعه و لازم‌الاجراست. بايد اين كارها را بكنيد. اگر نكرديد، در قانون مجازات معيني ندارد كه بگويند چنانچه اين كار انجام نگرفت، فلان وزير يا فلان مسئول،بايد مجازات بشود؛ اما مجازات سخت‌تري دارد و آن قضاوتهايي است كه درباره‌ي شما خواهد شد... چنانچه كوتاهي كنيم، آن‌ وقت يك چنين قضاوتي در مورد ما خواهد بود. مجازات ما از مجازاتي كه حالا در قانون براي يك جرم مشخص تعريف كرده باشند، سخت‌تراست."
بيانات رهبری در ديدار رؤساي دانشگاهها، مؤسسات آموزش عالي و مراكز تحقيقاتي 23/5/85

۲) "در جلسه ای کنار صیاد شیرازی نشسته بودم و حضرت آقا مشغول سخنرانی بودند. متوجه شدم صیاد بی درنگ تمام صحبت های آقا را یادداشت می کند... بعد از جلسه از صیاد پرسیدم : برای چی حرف های آقا رو یادداشت می کردی؟ فردا هم تو روزنامه ها می نویسن هم برات یه نسخه ارسال میشه دیگه ... صیاد گفت : این صحبت ها برای من دستوره ... و از همون وقتی که آقا می گن باید اجرا بشن ... فردا دیره."

۳) ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 22:49 توسط |

 

ایام اربعین، در یک ظهر سرد زمستانی اتوبان چمران رو طی می کردم که روی یکی از تابلوهای کنار اتوبان بیت شعری مناسب اون ایام زده بودند... کنار نام اباعبدالله(ع) این بیت از یک شعر معروف بود :

حجم طوفانی خون تو بنازم که چه زود

از سر کاخ بلند زر و تزویر گذشت ...

... وامروز صبح وقتی خبرگزاری ها رو مرور می کردم، یک خبر برایم بسیار عجیب بود : "شهروندان آمریکایی در بیش از 60 شهر این کشور در مخالف با تهدیدات و تحریم‌ها علیه ایران و همچنین ابراز تنفر از ترور دانشمند ایرانی به خیابان‌ها آمدند."

و در تصاویر این خبر تصویر زیر از همه عجیب تر  ... :

 نا خود آگاه یاد آن بیت افتادم ... :

حجم طوفانی خون تو بنازم که چه زود

از سر کاخ بلند زر و تزویر گذشت ...

آری ...امواج خون اصحاب حق، آنگاه که به ناحق ریخته می شود، همچون طوفان بلا بر سر اصحاب باطل فرود می آید ...   

... ... ...

-)  شهیدان نقاط مشعشع در این صفحه درخشان اند که مانند ستاره های راهنما، راه را به همه نشان می دهند. رحمت و صلوات خدا بر آنان باد...   (مقام معظم رهبری)

-)  شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادي وصولشان عند ربهم يرزقون اند و از نفوس مطمئنه اي هستند كه مورد خطاب فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي پروردگارند ... (امام خمینی ره)

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 0:2 توسط |

 

اگر تصور شما از کویر فقط و تنها یک بیابان پر از خاک نرم و روان و سرزمینی خشک و بی آب و علف است که در طول سال ها یک باران هم به خود نمی بیند، حتما یکبار در زمستان به دل کویر بزنید تا این تصور تا حدودی اصلاح بشود. کویر همه اینها هست و تنها اینها نیست! بارها در خصوص زمستان کویر به برخی از دوستان توضیحاتی داده بودم که با حیرت و اندکی ناباوری به آن گوش می دادند...

پنج شنبه : حاشیه کویر ... ساعت یک بعد از ظهر ...

هوا ابری شده و نمی باران می ریزد. کمی پائین تر از روستا و در بلندی های انتهای حاشیه کویر، آنجا که دیگر نمکزار کویر آغاز می شود ، یک منطقه حفاظت شده توسط محیط زیست برای احیای یوز ایرانی و بز کوهی وحشی و همچنین آهوهای وحشی ایجاد شده است. از این هوای نیمه بارانی استفاده کرده و برای دیدن این حیوانات به انجا می روم. هر چند برای دیدن حتی یک راس از این بزها باید چند ساعت  روی کوه های سنگ لاخی پیاده راه رفت ... اما شانس خود را می آزماییم. در ابتدا با نهیب و مخالفت اهالی روستا روبرو می شویم و همه می گویند کویر در این جور مواقع خطرناک است... در ذهن خودم می گویم نمی باران که این حرف ها را ندارد ... به راه می افتم ...  کم کم باران تند تر می شود و تمام بیابان را مه می گیرد ... :

به زور می توان چند متر آنطرف تر را دید... در کنار جاده یک جوی کوچک آب به راه افتاده و خیلی آرام به سمت میانه کویر راه طی می کند :

کم کم این جوی کوچک تبدیل به نیم رودی می شود گل آلود. باران همچنان با شدت می بارد. باد که بسیار تند می وزید حالا آرام شده و فقط باران است که با تمام شدت می بارد.

و حالا این آب کمی تند تر و با شدت بیشتر به جاده می زند و از آن عبور می کند. پیاده می شوم و در کنار این رود کوچک ایستاده و چند عکس می گیرم . ( بعد ها از این کار من به عنوان حماقتی بزرگ یاد می کنند! سیلاب های کویری به یکباره سرازیر شده و گاه تا یک متر بالا می آیند. همراه با سنگریزه ها و سنگ هایی که با خود می اورند. لذا اصلا جالب نیست که در کنار این آبراه ها ایستاد و تفریح کرد!!!) :

دقیقا در ابتدای منطقه حفاظت شده که چند کیلومتر پایین تر از محلی است که در بالا توضیح دادم، سیلاب بزرگی جریان پیدا کرده و حالا که البته ما می رسیم کمی آرام تر شده. . این سیلاب قسمت هایی از جاده را نیز با خود برده است ... :

بدون توجه به خطر یزگی که ممکن است حتی جان ما را هدف قرار دهد(هنوز باران به شدت در حال باریدن است) به آرامی از کنار این سیلاب عبور کرده و در گوشه ای از ماشین پیاده شده و به بالای بلندی می روم اما خبری نیست. می ایم پایین تا به نقطه ای دیگر بروم که ... :

مهارت انسانی و یا ناشیگری هیچ فرقی نمی کند ... اینجا تو با طبیعت روبرو هستی ... آب رفته رفته زیر چرخ ها را خالی می کند و اتومبیل را به زیر می کشد ... البته این اتفاق وقتی می افتد که در میانه رود گیر کرده باشی ... و ما در کنار رود در گل فرو رفته بودیم. سریعا تماس می گیریم تا یکی از اقوام که تراکتور دارد خود را برساند ... و سرعت عمل او ما را نجات می دهد ... (در اینجا از راننده تراکتور حاذق این برنامه به خاطر نجات خودم سپاسگرازم(!!!!!!!!!!!!!!))  :

چند نفر به ما می رسند. حسابی خیس شده اند و با دیدن تراکتور انگار فرشته نجات را دیده اند ... از ما درخواست می کنند برای کمک به چند ماشین و یک مینی بوس که در میان رود گیر کرده اند بشتابیم. اتومبیل را در حاشیه ای امن در کوهپایه و به دور از سیلاب متوقف کرده و به همراه پسر عمه عزیز(صاحب تراکتور) به آنجا می رویم... در طول مسیر پسر عمه بارها این جمله را تکرار می کند: "خدا به تو و ما رحم کرد!" 

ابتدا این وانت ... که تا بالای چرخ های عقب زیر آب و گل فرو رفته است بیرون می کشیم ... این آقایی که شال آبی به گردن دارد با موتورش که در تصویر مشخص است ، یکی یکی ماشین ها را نشان ما می دهد ...    

سپس به سراغ مینی بوس می رویم! مینی بوس را که می بینم متوجه می شوم خدا واقعا به ما رحم کرد!! :

کاری از دستمان بر نمی آید. فقط با ایجاد یک سیل بند مصنوعی و منحرف کردن مسیر آب از فرو رفتن بیشترش جلوگیری می کنیم تا فردا جرثقیل به فریادش بیاید.کار تا غروب که حوالی ساعت ۵ است طول می کشد. البته صاحبان و راکبان این مینی بوس باید خدا را شکر کنند که خشم کویر چندان گریبان گیرشان نشده.

و این وانت که صاحبش در داخل ماشین گیر کرده بود ...

و این پیکان که یک گوسفند هم در صندوق عقب داشت و راننده اش احتمال می داد که تا الان مرده ... وقتی ماشین را بیرون آوردیم درب صندوق را باز می کنیم ... نمرده اما بی حال است ...

و این وانت که حسابی گیر کرده ...

شب که به خانه می رسیم حسابی همه از تاخیر ما عصبانی اند. البته خبرشان داده بودیم که ما نجات پیدا کردیم اما خبر نداده بودیم که چند ماشین دیگر هم گیر کرده اند و باید به دادشان رسید ... وقتی وارد می شوم پرسپولیس اخراجی می دهد... صفحه تلویزیون نتیجه بازی را به نفع استقلال نمایش می دهد... انگار از زمین و زمان می بارد(!!!) بی خیال همه چیز شامی می خوریم...  

فردای آنروز ... و جاده ای که دیگر نیست... اگر دقیق شوید ادامه جاده را در آنطرف رود می بینید ...

بعد از ظهر هوا مجددا ابری می شود ...  برای نیم چرخی بیرون می رویم... هوا به قدری سرد است که این بار برف می بارد. انقدر ریز و خشک است که مثل دانه های سوزن به صورت انسان می خورد ... تعجب نکنید ... برف در کویر یعنی همین : یک صفحه کاملا سفید بدون پستی و بلندی جلوی روی آدم ... و فقط با تخمین ذهنی باید جاده را پیدا کنی ... !!!

و این هلی کوپتر که توضیح خاصی در مورد آن ندارم(!!!!!)

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 0:33 توسط |