تبليغاتX
. . . صلای آشنا

 

اساسا جهاد واقعی و شهادت در راه خدا، جز با مقدمه ای از اخلاص ها، توجه ها و جز با حرکت به سمت انقطاع الی الله حاصل نمی شود .    (مقام معظم رهبری)

 

" در جلسه ای کنار صیاد شیرازی نشسته بودم و حضرت آقا مشغول سخنرانی بودند. متوجه شدم صیاد بی درنگ تمام صحبت های آقا را یادداشت می کند... بعد از جلسه از صیاد پرسیدم : برای چی حرف های آقا رو یادداشت می کردی؟ فردا هم تو روزنامه ها می نویسن هم برات یه نسخه ارسال میشه دیگه ... صیاد گفت : این صحبت ها برای من دستوره ... و از همون وقتی که آقا می گن باید اجرا بشن ... فردا دیره ... " 

 

... ... ...

-)  شهیدان نقاط مشعشع در این صفحه درخشان اند که مانند ستاره های راهنما، راه را به همه نشان می دهند. رحمت و صلوات خدا بر آنان باد...   (مقام معظم رهبری)

-)  شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادي وصولشان عند ربهم يرزقون اند و از نفوس مطمئنه اي هستند كه مورد خطاب فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي پروردگارند ... (امام خمینی ره)

+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 16:55 توسط |

 

صبح زود ... در گرگ و میش ِ آسمان مدینه ...

از مسجد النبی (ص) که خارج می شوی ، روبرویت دیوارهای بقیع مشخص است ... و درهای فلزی بقیع فقط در همین ساعات باز است ...

از پله ها که بالا می روی دیگر دست خودت نیست ... روی زمین نیستی ... بر می گردی و گنبد خضرای رسول الله را نگاه می کنی ... هر دو با هم می باریم ... 

چهار تخته سنگ آفتاب خورده ... و روضه ای مجسم در برابر چشمانت ... داخل می شوی میان ِ های های و هق هق عاشقان ...

نمی توانی اندکی درنگ کنی ... حتی اجازه دمی نظاره کردن هم نمی دهند ... این پاسبانان ِ بد صدایِ  قلاده بر مغز ...

چه باک حسن(ع) جان ...

چه باک ...

که سینه هر شیعه بقیعیست برای تو ...

با خودت فکر می کنی چه می شد اگر اینجا هم آزاد بودی ... می توانستی دلی سیر زیارت و راز و نیاز کنی اما ...  

... اما به یکباره ندایی در ذهنت می گوید این دست بسته بودن نیز حکمتی دارد ... :

گویی خداوند می خواهد اندکی از طعم تلخ صبری که مجتبی(ع) کشید را بچشی ... گویی خداوند می خواهد تو نیز دریابی که خار در چشم و استخوان در گلو چه مصیبتی است ...

آری خداوند می خواهد تو نیز در بقیع، مجتبی(ع) گونه باشی ...  

 

 ... ... ...

-) امام حسن(علیه السلام) تنهاترین سردار و مظلوم ترین ندای پیچیده در تاریخ است ...

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 23:50 توسط |

 

"الاسلام بدؤه محمدیٌّ و بقاؤه حسینیٌّ"

گفته شد كه قيام حسین(علیه السلام) هدف­مند و حساب شده بود و امام حسین(علیه‌السلام) دقیقاً به همان چیزی که هدف‏گیری کرده بود، رسید و آن عبارت از بقاي اسلام بود. این قیام و حرکت مجموعه‌ای از دروس برای ابناي بشر در ابعاد گوناگون معرفتیِ معنوی، فضیلتیِ انسانی، دنیوی، اخروی، فردی و اجتماعی .

ونیز گفته شد که حضرت دو سال قبل از مرگ معاویه خطابه ای را در سرزمین منا در جمع صحابه و تابعین پیامبر (ص) فرمودند که نشان می دهد حضرت از مدت ها قبل مبارزه خود را آغاز نمود و چنان که گفته خواهد شد در همین خطابه به انتهای این قیام که همانا شهادت است اشاره خواهند نمود. لذا قیام حضرت، قیامی احساسی و بی برنامه نبود. بلکه حساب شده و هدفمند بود و حضرت نیز به هدف خود که همانا بقای اسلام بود دست یافتند.

بخش سوم با این عبارت آغاز می شود : "ثُمَّ أَنْتُمْ أَيُّهَا الْعِصَابَةُ" ... مشخص است که خطاب عوض شده و روی صحبت به کسانی بر می گردد که در جمع حاضرند و جملگی از صحابه و تابعین پیامبرند و همگی از سرشناسان آنروز دنیای اسلامند... حضرت زحمت کشیده بود و عده­اي را ‌این طرف و آن طرف فرستاده بود تا افراد سرشناس جمیع بلاد اسلامی از صحابه پیغمبر،‌ تابعین و چهره‌های برجستة جامعه را جمع كنند. جمع كردن دویست نفر از صحابه پیغمبر و بیش از هشتصد نفر از تابعین كه یا فرزندان صحابه بودند یا کسانی بودند که این امور را از صحابه شنیده بودند، در سال پنجاه و هشت هجري، در مِنا خيلي كار مشكلي بود...

امام حسین (علیه السلام) در اینجا چند نكته را راجع به اینها بیان می‌فرماید. حضرت چند مورد از امتیازات اجتماعی اينها را مطرح مي­كند : عِصَابَةٌ بِالْعِلْمِ مَشْهُورَةٌ» خصوصیت اوّل شما این است كه در بین مردم شهرت علمی(علم دین) دارید... «وَ بِالْخَيْرِ مَذْكُورَةٌ» در بین مردم از شما به نیکی یاد می‌شود... «َو بِالنَّصِيحَةِ مَعْرُوفَةٌ» شما به خیر خواهی برای مردم و راهنمایی در جامعه معروف شدید ...  «وَ بِاللَّهِ فِي أَنْفُسِ النَّاسِ مَهَابَةٌ» شما به خاطر خدا و انتساب به خدا شکوه و مهابتی در دل مردم پیدا کرده‌اید، چون مردم شما را مردان الهی می‌دانند... «تَشْفَعُونَ فِي الْحَوَائِجِ إِذَا امْتَنَعَتْ مِنْ طُلَّابِهَا» مردم در حاجت­هایشان و جاهایی که محتاج می‌شوند، شما را شفیع قرار می‌دهند و وقتي می‌بینند كه دارند حقشان را می‌برند، پیش شما می‌آیند و مي­گويند: شما بيا حق ما را از ايشان بگیر...

سپس حضرت با شمردن این خصوصیاتی که به واسطه نشان دادن خود به عنوان فردی دیندار کسب کرده اند صریحا نهیب می زند و تمام این هیمنه پوچ را فرو می ریزد : شما وقتی كه می‌بینید مردم این­طور به شما احترام می‌گذارند، توقعتان از خدا بالا می‌رود و خیال می‌کنید کسی هستید! وقتي مردم پیش شما خم و راست می‌شوند، خيال مي­كنید خبري شده و شما جزو خاصّان درگاه خداوند هستید. اینجا توقعتان از خدا بالا می‌رود، توقع صدر نشینی در بهشت و هم‏نشيني با انبیا و اولیا را پیدا می‏کنید؛ حال اینکه مسأله این نیست و باید روش فکر کردن خود رااصلاح کنید!

حضرت می‌گوید: «أَ لَيْسَ كُلُّ ذَلِكَ إِنَّمَا نِلْتُمُوهُ بِمَا يُرْجَى عِنْدَكُمْ مِنَ الْقِيَامِ بِحَقِّ اللَّهِ وَ إِنْ كُنْتُمْ عَنْ أَكْثَرِ حَقِّهِ تَقْصُرُونَ» باید این­طور فکر کنید كه تمام این خصوصیات اجتماعی که از نظر ظاهر به آن رسیده‌اید، به خاطر این بوده است که می‌گفتند: «شما حق الهی را ادا می‌کنید»، نه اینکه از بیشتر حقوق الهی کوتاه بیایيد. وقتي شما حقوق الهی را درجامعه رعایت نمی‌کنید، توقع چه چیزی را دارید؟ «فَاسْتَخْفَفْتُمْ بِحَقِّ الْأَئِمَّةِ» شما آنچه را که حق اولیاء خدا بود، تحقیر کردید و خفیف شمردید. «فَأَمَّا حَقَّ الضُّعَفَاءِ فَضَيَّعْتُمْ» و از آن طرف هم حق ضعيفان را ضایع کردید. حالا چه چیزی می‌خواهید؟
«وَ أَمَّا حَقَّكُمْ بِزَعْمِكُمْ فَطَلَبْتُمْ فَلَا مالاً بَذَلْتُمُوهُ وَ لَا نَفْساً خَاطَرْتُمْ بِهَا لِلَّذِي خَلَقَهَا!» مگر شما در راه خدا چه داده‏اید كه حالا می‌خواهید آن را از خدا پس بگیرید؟ چه مالی از اموالتان را در راه خدا دادید؟ چه جانی را در راه خدا به مخاطره انداختید؟ برای خاطر خدا با کدام گروه بی­دین در افتادید؟ «وَ لَا عَشِيرَةً عَادَيْتُمُوهَا فِي ذَاتِ اللَّه!» شما در جامعه به خاطر انتساب به خدا، کسب حیثیت کردید، ولی برای خدا چه كرديد؟ اگر توقع شما سوداگری هم باشد، باید در مقابلش کاری کرده باشید، مثلاً مال يا جانی در راه خدا داده باشید كه بعد چیزی را در عوض آن بخواهید! این توقّعات شما کمال بی‏انصافی است! شمایی که هیچ کدام را انجام نداديد، حالا چه توقعی دارید؟ «أَنْتُمْ تَتَمَنَّوْنَ عَلَى اللَّهِ جَنَّتَهُ وَ مُجَاوَرَةَ رُسُلِهِ وَ أَمَانَهُ مِنْ عَذَابِهِ» توقّع داريد كه خدا شما را به جهنّم نبرد؟ «لَقَدْ خَشِيتُ عَلَيْكُمْ أَيُّهَا الْمُتَمَنُّونَ عَلَى اللَّهِ أَنْ تَحُلَّ بِكُمْ نَقِمَةٌ مِنْ نَقِمَاته!» حضرت خطاب به همه‌شان می‌گوید: من آن خوف دارم که شما مورد غضب خدا قرار بگیرید؛ نقمت يعني غضب الهی. بعد حضرت علتش را هم می‌گوید: «لِأَنَّكُمْ بَلَغْتُمْ مِنْ كَرَامَةِ اللَّهِ مَنْزِلَةً فُضِّلْتُمْ بِهَا» به خاطر اینکه شما برای خدا کاری نکرده‌اید تا طلبکاری کنید، بلکه باید به وظیفه‌تان عمل می‌کردید كه به آن هم عمل نکردید. شما هر چه دارید، از ناحیه خدا دارید ولی نه برای خدا مایه گذاشته‌اید و نه به وظیفه‌تان عمل کرده‌اید؛ تازه می‌خواهید صدر نشین بهشت هم باشید! من می‌ترسم شما با این حال، صدر نشین جهنم باشید!!!!
حال این جمع کدام عهد الهی را نقض کردند که حضرت صرحا آن ها را اهل دوزخ می خواند: این عهد الهی همان جریان غدیر بود که این افراد آن را دیدند و شنیدند اما به آن بی اعتنایی کردند تا جایی که معاویه بخش نامه می کند که تمام مظاهر غدیر را محو کنند ...
سپس حضرت با صراحت علت این رفتار انان را به آنها می گوید ... : همه اینها به خاطر این است که شما می‌خواهید از معاویه امان بگیرید. شما برای اینكه از تهدیدهای معاویه ایمن باشید، عهدهایی را که با پیغمبر داشتید، زیر پا گذاشتید و مردم را بیچاره رها کردید، شما براي اينكه معاويه تهديدن يا تطميعتان مي‏كرد، به دنبال چاپلوسی و تملّق گفتن از او رفتید و عهد و پیمان­هايي را كه با پیغمبر اکرم بسته بوديد، زیر پا گذاشتید. شما باید در مقابل معاویه می‌ایستادید! در آخر هم هر طوری می‌شد، مشكلي نداشت. در نهايت مي­خواست شما را بكشد، خُب مي­كشت! لذا خود امام حسين همین راه را آمد. سپس می فرماید : «وَ لَوْ صَبَرْتُمْ عَلَى الْأَذَى وَ تَحَمَّلْتُمُ الْمَؤُونَةَ فِي ذَاتِ اللَّهِ كَانَتْ أُمُورُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ تَرِدُ وَ عَنْكُمْ تَصْدُرُ وَ إِلَيْكُمْ تَرْجِعُ» اگر شما بر شكنجه و ناراحتي شكيبا بوديد و سختیها را تحمّل ميكرديد یا در راه خدا حاضر به تحمّل ناگواريها ميشديد، «تصويب مقرّرات» نزد شما آورده ميشد؛ نه آن جنايتكاراني كه سر كار هستند. یعنی قوانين به دست شما صادر ميشد و شما مرجع كارها بوديد.
«وَ لَكِنَّكُمْ مَكَّنْتُمُ الظَّلَمَةَ مِنْ مَنْزِلَتِكُمْ وَ أَسْلَمْتُمْ أُمُورَ اللَّهِ فِي أَيْدِيهِمْ يَعْمَلُونَ بِالشُّبُهَاتِ وَ يَسِيرُونَ فِي الشَّهَوَات» امّا شما به ستمكاران مجال داديد تا اين مقام را از شما بستانند. شما این امور را به اين ظلمه واگذار كرديد که اینها کاری به حلال و حرام الهی ندارند، به شبهات و حدسيّات خود عمل ميكنند و در امور شهواني غوطهور هستند. «سَلَّطَهُمْ عَلَى ذَلِكَ فِرَارُكُمْ مِنَ الْمَوْت» شما برای فرار از مرگ اینها را بر همه امور خود و دیگر مسلمانان مسلّط کردید. تسلط بر حكومت، با فرار شما از كشتهشدن میسّر شد. حضرت دو سال قبل و در زمان معاویه دارند این سخنان را می زنند و در واقع از انتهای راهی که در پیش گرفته اند سخن می گویند ... لذا این حرف ها کاملا پوچ است که حضرت نمی دانست انتهای راهش کشته شدن است و ناچار شد و ...  نخیر ... حضرت کاملا به مسیر خود واقف بود ...
سپس در انتها می فرمایند : «اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَكُنْ مَا كَانَ مِنَّا تَنَافُساً فِي سُلْطَانٍ وَ لَا الْتِمَاساً مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ وَ لَكِنْ لِنُرِيَ الْمَعَالِمَ مِنْ دِینک ... خدايا بي­شك تو ميداني آنچه از ما سر زده، يعني مبارزهاي كه من اخيراً بر ضد دستگاه حاكم اموي پيش گرفتهام، رقابت برای به دست آوردن قدرت سياسي نبوده است. ببینید که حسين(عليهالسلام) در سنه پنجاه و هشت در منا كه بيش از هزار نفر صحابه و تابعين در آنجا هستند، مي­گويد من براي حكومت قيام نكردم. معلوم ميشود از همان موقع در ذهن آقا بوده است كه اينها را واژگون كند، اما نه واژگوني به سبك دنياداران. «خدايا! بيشك تو ميداني آنچه از ما سرزده است، رقابت بر سر قدرت سياسي نبوده است و ما به جست و جوي ثروت و نعمتهاي زايد نبوديم، اصلاً و ابداً پول و رياست نميخواستيم؛ بلكه حرکت ما براي اين بود كه اصول و ارزشهاي درخشان دينيات را بنمايانيم». فَإِنَّكُمْ إِلَّا تَنْصُرُونَا وَ تُنْصِفُونَا قَوِيَ الظَّلَمَةُ عَلَيْكُمْ وَ عَمِلُوا فِي إِطْفَاءِ نُورِ نَبِيِّكُمْ» اگر شما در اين كار به من كمك نكنيد، قواي ظلمه را زياد ميكنيد و در خاموش كردن نور نبوّت كمك كرده­ايد. اين فراز از خطبه اشاره به همان حرف معاويه است که گفت: «الا دَفناً دَفنا» اسم پیغمبر بايد زير خاك برود! اين حرفها از ما نيست، همه از امام حسين(علیه السلام) است.
حَسْبُنَا اللَّهُ وَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْنا وَ إِلَيْهِ أَنَبْنَا وَ إِلَيْهِ الْمَصِير
 
هدف امام حسين بقاي اسلام بود و به هدف خود هم رسيد. حضرت يگانه راه را هم برای رسیدن به این هدف، «كشته شدن» ميدانست. آيا امام حسين نميدانست كه اگر به كربلا بيايد، او را ميكشند؟! آیا امام در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود؟! حضرت در همهجا مسأله كشته شدن را مطرح میکرد؛ از دو سال قبل، در سنه پنجاه و هشت ميگفت: راه بقاي دين، كشته شدن است و شما ميترسيد كه كشته شويد تا دين باقي بماند. ببينيد امام چه طرز تفكّري دارد!
 
 
و اینها ... جملات پایانی سخنان حاج آقاست که بی هیچ کم و کاستی می آورم ... سخنانی که همه را بر خود لرزاند ... :
حسين(عليهالسّلام) از نظر تدبير نابغهاي از نوابغ تاریخ است. برای همین منتظر يك فرصت بود که به هدفش برسد. از اين فرصت هم استفاده كرد و اسلام را به دست من و تو سپرد. واي بر من و تو اگر كه به حسين(عليهالسلام) خيانت كنيم! هر تخلّف از احكام اسلام، خيانت به حسين(عليه­السّلام) و پنجه بر روي آن حضرت افكندن است! حضرت همه چيزش را داد، براي اينكه من و تو اين شهادتين را بگوييم، از زمره حيوانات بيرون بياييم و انسان بشويم. عاشورای امام حسين براي اين بود و به آن هم رسيد...
 
و نوبت به روضه می رسد ... چراغ ها خاموش نشده ناله اهل منبر به هوا بلند می شود ...
 
ظهر عاشورا هر آنچه مصیبت بود بر سر آل الله فرود آمد ... اما تارخ را که می خوانی یک مصیبت جگر انسان را می سوزاند ... بر دلت داغ می نهد ...  و آن تنهایی حسین (علیه السلام) در ظهر داغ کربلاست ... و تنهایی اهل بیت و خاندان رسول الله :
 

{... چون امام عليه‏السلام بدنهاى پاك و پاره پاره‏ يارانش را ديد كه بر روى خاك كربلا افتاده است و ديگر كسى نمانده است كه از او حمايت كند و نيز بيتابى اهلبيت را مشاهده فرمود، در برابر سپاه كوفه ايستاد و فرياد برآورد كه:
...هل من ذابٌ‏ٍ يذُبُّ عن حرم رسول الله؟ هل من موحٌدٍ يخاف اللّهِ فينا؟ هل من مغيث يرجو اللّه فى اغاثتنا؟ هل من معين يرجو ما عندالله فى اغاثتنا؟

...آيا كسى هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟ و آيا خداپرستى در ميان شما وجود دارد كه درباره ظلمى كه بر ما رفته است از خدا بترسد؟ و يا كسى هست كه به فريادرسى ما به خدا دل بسته باشد؟ و يا كسى هست كه در كمك كردن به ما چشم اميد به اجر و ثواب الهى دوخته باشد؟
زنان حرم وقتى كه اين را از امام عليه‏السلام شنيدند صداى آنها به گريه بلند شد.

...اين استغانه امام عليه‏السلام در دل دشمن اثرى نگذاشت، از همين رو امام عليه‏السلام مقابل اجساد مطهر يارانش آمد و فرمود:

...يا حبيب بن مظاهر! و يا زهير بن القين! و يا مسلم بن عوسجه! و يا ابطال الصفأ! و يا فرسان الهيجأ! مالى اُناديكم فلا تسمعون؟! و اَدعوكم فلا تُجيبون؟! و انتم نيام ارجوكم تنتبهون، فهذه نسأ ال الرسول فقد علاهُنَّ من بعدكم النحول، فقوموا عن نومتكم ايّها الكرام و ادفعوا عن آل الرسول الصغاة اللئام.

...اى حبيب بن مظاهر! و اى زهير بن قين! و اى مسلم بن عوسجه! اى دليران و اى پا در ركابان روز كارزار! چرا شما را ندا مى‏كنم ولى كلام مرا نمىشنويد؟! و شما را فرا مى‏خوانم ولى مرا اجابت نمىكنيد؟! شما خفته و من اميد دارم كه سر از خواب شيرين برداريد كه اينان پردگيان آل رسولند كه بعد از شما ياورى ندارند، از خواب برخيزيد اى كريمان و در برابر اين عصيان و طغيان از آل رسول دفاع كنيد….}

سپس حضرت رو به خیام نمودند :
 
{ صدایش بلند شد و این جملات را گفت: «يَا سُكَيْنَةُ يَا فَاطِمَةُ يَا زَيْنَبُ يَا أُمَّ كُلْثُومٍ» شروع کرد يكي يكي این بی‌بی‌ها را صدا زد، چون دیگر مردی باقی نمانده بود. فرمود: «عَلَيْكُنَّ مِنِّي السَّلَامُ» عرب در خداحافظی می‌گوید: سلامٌ علیکم. «خداحافظ! از همه‌تان خداحافظی می‌کنم». می‌نویسند: این بی‌بی‌ها از خیمه‌ها بیرون ریختند. آمدند و اطراف حسین‌(علیه‌السلام) را گرفتند. هر کدام چیزی می‌گویند. در این میان نازدانه سکینه، دختر حسین جلو آمد.
بیایید ببینیم او با پدر چه طور صحبت می‌کند! رو به پدر کرد و گفت: «فَنَادَتْهُ سُكَيْنَةُ يَا أَبَهْ اسْتَسْلَمْتَ لِلْمَوْت؟!» بابا! آیا تن به مرگ دادی؟! آری؟! حضرت رو به دخترش کرد و گفت: چرا تن به مرگ ندهم؟ چه­طور می­شود تن به مرگ ندهد آن کسی که یار و یاوری ندارد؟! وقتی سکینه این جمله را شنید، رو به پدر کرد و گفت: «رُدَّنَا إِلَى حَرَمِ جَدِّنَا» حالا که این­طور است، اوّل ما را به مدینه ببر و آنجا بگذار و خودت بیا! امام حسین با کنایه به او گفت: راه برگشت برای حسین نیست! این دختر شروع کرد به گریه کردن. پدر این دختر را به دامن گرفت، اشک­هایش را پاک می­کرد، این جملات را می‌گفت: «سيطول بعدي يا سكينة فاعلمي؛ منك البكاء إذا الحمام دهاني؛ لا تحرقي قلبي بدمعك حسرة؛ ما دام مني الروح في جثماني» سکینه جان، با این اشک­های چشمت دل پدر را آتش نزن! تا من زنده هستم تو گریه نکن! نمی‌دانم چه طور حسین(علیهالسلام) از این دختر جدا شد.}
 
... ... ...
  

جملات امام زمان(عج) خطاب به جد بزرگوارش امام حسين(عليه السلام) كه در توصيف اوست :

   «كُنتُ لِلرَّسُولِ وّلَداً وً لِلقُرآن سَنَداً وَ للاُمَّه عَضُداً وَ فِي الّاعَهِ مُجتَهِداً حافِظاَ لِلعَهد وَ الميثاق ناكِباَ عَن سُبُلِ الفُسّاق تَناوه تأوه المَجهُود طَوِيل الرُكُوع وَ السُّجُود زاهِداَ فِي الدُّنيا ژُهدَ الرّاحِل عَنها ناظِراَ بِعَين المُستَوحِشِينَ مِنها»
(تو اي حسين! براي رسول خدا فرزند و براي قرآن سند و براي امت بازويي بودي، در طاعت خدا تلاش‌گر و نسبت به عهد و پيمان حافظ و مراقب بودي، از راه فاسقان سر بر مي‌تافتي، آه مي‌كشيدي، آه آدمي كه به رنج و زحمت افتاده، ركوع و سجود تو طولاني بود، زاهد و پارساي در دنيا بودي، زهد و اعراض كسي كه از دنيا رخت بركنده است، با ديده وحشت‌زدگان بدان نگاه مي‌كردي.)

-) شب دهم محرم الحرام هشتاد و نه

 
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 18:8 توسط |

 

"الاسلام بدؤه محمدیٌّ و بقاؤه حسینیٌّ"

گفته شد که قیام امام حسین(علیه السلام) مجموعه‌ای از دروس برای تمام ابناي بشر در ابعاد گوناگون معنویِ معرفتی، فضیلتیِ انسانی، دنیوی، اخروی، فردی و اجتماعی بود. و همچنین بیان شد که حضرت دو سال قبل از مرگ معاویه خطبه ای را در سرزمین منا در میان بزرگان قبایل و صحابی و تابعین آنها بیان کرد. در شب قبل قسمت اول خطبه مورد بحث و مداقه قرار گرفت و لکن امشب نوبت به قسمت دوم خطبه می رسد ...

قسمت دوم و سوم خطبه بسیار شبیه به هم است و تفاوت ظریفی با هم دارد که احتیاج به دقت و تفکر دارد. لذا برخی قسمت دوم و سوم خطبه را یکی فرض کرده اند. بخش دوم خطبه ارتباط دارد با بحثی که در آموزه های دینی از آن به امر به معروف و نهی از منکر یاد می کنند... خطیب فاضل در اینجا توجه می دهد به این مطلب که این فریضه مختص به اسلام نیست و پیروان هر آیینی اگر به آن عمل نکنند، آن دین و آیین مندرس و مضمحل خواهد شد ...

درجه اهمیت امر به معروف و نهی از منکر به قدری بالاست که در روایات به کسی که امر به معروف و نهی از منکر نمی کند بی دین خطاب شده است! و اما اینجا این سوال به وجود می آید که براستی اهمیت این فریضه چقدر است که رویگردان از آن بی دین خطاب شده است؟ ... دلیل روشن است :  اگر امر به معروف و نهی از منکر نشود، به تدریج احکام اسلامی مندرس و کهنه می‌شوند، از بین می‌روند و به دست فراموشی سپرده می‌شوند. شما بی­تفاوت می‌شوید و هر کسی هر کاری كه می‌خواهد، مي­كند و اینجا است که می‌بینید منکر تبديل به معروف و معروف تبديل به منکر می‌شود. اگر دیدی كه كسي دارد گناهي مي­كند و نهی از منکر نکردی و به او نگفتی که گناه نکن! تو در از بین بردن دین خدا همکاری کردهای. چون که اگر تعرّض نسبت گناه و به اموری که از نظر شریعت مورد نهی بوده و مبغوض خدا است ‌یک چیز عادی بشود، دين از بین می‌رود.ما در روایات داریم که «بِهَا تُقَامُ الْفَرَائِضُ» قوام واجبات، به امر به معروف و نهي از منكر است. اگر نهی از منکر نکنید، فرايض از بین می‌روند و اگر که نهي از منكر کردید، فرايض سر پا می‌مانند. لذا به کسی که امر به معروف و نهی از منکر نکند خطاب به بی دینی شده است...

و حسین(علیه السلام) این سراج منیر درست بر این مسئله تاکید می کند زیرا می بیند که معاویه و معاویه صفتان در حال اشاعه منکر و فسادند و هدفشان خاموش ساختن نور دین خداست لذا با بیدار کردن و زنده کردن این فریضه قصد مقابله با آنها را دارد ... لذاست که هنگام حرکت به سمت مکه در وصیت نامه اش به برادرش محمد ابن حنفیه نوشت: أُرِيدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَى عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أَسِيرَ بِسِيرَةِ جَدِّي وَ أَبِي... و حال بخش دوم خطبه :

حضرت بخش دوم خطبه را با این جمله  آغاز می کنند : اعْتَبِرُوا أَيُّهَا النَّاسُ !!! عبرت بگیرید ای مردم ... و فرق بخش دوم و بخش سوم خطبه دقیقا در همینجاست ... حضرت این قسمت از خطبه را خطاب به همه مردم می فرمایند بر خلاف بخش سوم که همانطوری که مطرح خواهد شد خطاب به خواص و علماست ... حضرت در بخش دوم خطاب به همه مردم می فرماید که چرا وقتی می بینید علما وبزرگان دینتان به وظیفه دینی خود عمل نمی کنند امر به معروف ونهی از منکر نمی کند ... زیرا علما و بزرگان آنروز اسلام به واسطه ترک امر به معروف و نهی از منکر کردن ِ حکومت، خود مرتکب گناه و منکر شده بودند و لذا اینجا وظیفه مردم است که آنها را نهی از منکر کنند. حضرت برای عبرت گرفتن مرد آیه ای از قرآنت را به عنوان عبرت می آورد : «اعْتَبِرُوا أَيُّهَا النَّاسُ» ای مردم عبرت بگیرید! ناس یعنی همه شما.  «اعْتَبِرُوا أَيُّهَا النَّاسُ بِمَا وَعَظَ اللَّهُ بِهِ أَوْلِيَاءَهُ مِنْ سُوءِ ثَنَائِهِ عَلَى الْأَحْبَارِ»، از آن پند و موعظه‌ای که خداوند به اولیا و دوستانش به صورت نکوهش از احبار داده است، عبرت بگیرید! احبار كساني بودند که در دین یهود یا نصاری رهبری مذهبی جامعه را داشتند. «إِذْ يَقُولُ لَوْ لا يَنْهاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ» پند بگیرید از این مؤاخذه که چرا ربانیون و احبار یعنی علماي نصاری و یهود، گناهکاران را از «گفتارهای حرام» نهي نمي­كردند؟ پس هم علما وظیفه مقابله با منکر را دارند و هم مردم موظّف هستند که علما را نسبت به انجام این وظیفه امر به معروف کنند. اگر مردم نقشی نداشتند و وظیفهای متوجّه آنها نبود، عبرت گرفتن مردم از این آیه هیچ وجهی نداشت. 

حال چرا رو حانیون آن زمان (نصاری و یهود) و همچنین روحانیون زمان امام دست از وظیفه خود یعنی نهی از منکر برداشته بودند؟ دلیلش را امام به زیبا ترین شکل بیان می کند :  «رَغْبَةً فِيمَا كَانُوا يُنَالُونَ مِنْهُمْ» دلیل سکوتشان هم همان بحث تطميع است. اینها به جهت علاقه به مالي که از ستمكاران دریافت می‌کردند، سکوت میکردند (تطمیع) و «وَ رَهْبَةً مِمَّا يَحْذَرُونَ» سکوتشان به خاطر ترسی بود که از آزار و تعقیب آنها به دل راه می‌دادند(تهدید) ... لذا اینجا حضرت هم به تمام مردم گوشزد می کند که وظیفه امر به معروف و نهی از منکر کردن علما و روحانیون را دارند و هم به علما کنایه می زند که وظیفه امر به معروف و نهی از منکر کردن حکومت را فارغ از توجه به تهدیدها و تطمیع ها دارند ...

حضرت باز به بحث امر به معروف و نهی از منکر می پردازند و می فرمایند : فَبَدَأَ اللَّهُ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيِ عَنِ الْمُنْكَرِ فَرِيضَةً مِنْهُ لِعِلْمِهِ بِأَنَّهَا إِذَا أُدِّيَتْ وَ أُقِيمَتْ اسْتَقَامَتِ الْفَرَائِضُ كُلُّهَا هَيِّنُهَا وَ صَعْبُهَا» خداوند ابتدا امر به معروف و نهي از منكر را بيان می‌کند، برای اینکه می‌دانسته كه اگر امر به معروف و نهی از منکر ادا شده و در جامعه به پا داشته شود، همة واجبات، از آسانش گرفته تا مشکلش، همگی برقرار خواهند شد. این خیلی روشن است. بعد حضرت علتش را ذکر می‌کند.: «وَ ذَلِكَ» یعنی جهتش این است که: «أَنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ دُعَاءٌ إِلَى الْإِسْلَامِ» امر به معروف و نهی از منکر دعوت به اسلام است. این همان حرف­هایی بود در قسمت های قبل گفته شد که اگر کسی در جامعه بگوید: چرا این عمل واجب را انجام نمی‌دهید؟ چرا این عمل حرام را مرتکب می‌شويد؟ يعني اگر كسي نسبت به همه واجبات و معروف­ها، امر كند و از همه محرّمات و منکرها نهي كند، این كار دعوت به اسلام است.

و سپس حضرت پنج فایده از برای این فریضه ذکر می کنند : ۱-  دعوت به اسلام ۲- بازگرداندن حقوق ستمدیدگان به آنان ۳- مخالفت و مبارزه با ستمگران ۴- کوشش برای توزیع ثروت­های عمومی و غنايم جنگی طبق قانون اسلامی ۵- گرفتن صدقات و بذل و صرف به حقّ

و امشب نوبت به قمر منیر آل هاشم می رسد ... ابوفاضل (علیه آلاف التحیه و الثنا)

مصیبت ابالفضل یعنی یک بار کامل مصیبت آل الله را در ظهر عاشورا دوره کردن ...

بعد از عباس(ع) ، حرمله جرات کرد تیر سه شعبه در کمان بگذارد ...

بعد از عباس (ع) حسین (علیه السلام) نظاره ای به دشت بلا انداخت : فلم یر احدا من اصحابه ...

بعد از عباس (ع) دشمن جرات کرد به سمت خیام پردگیان آل رسول(ص) بتازد ...

بعد از عباس (ع) گوشواره ای از گوش دخترکی جدا شد ... کنده شد ...

بعد از عباس (ع) بچه ها با پاهای برهنه میان هیاهوی دشمن و زیر سم اسبان در میان بیابان و روی خارها می دویدند ...

بعد از عباس (ع) ...

بعد از عباس (ع) ... زینب که سلام و صلوات خدا بر او باد ، راهی شام بلا شد ...

باری ... مصیبت ابالفضل (ع) تنها یک مصیبت نیست ... کوهیست که کمر حسین (علیه السلام) را خم کرد ...

سلام بر ابوفاضل ... سلام بر برادرانش ... سلام بر ام البنین (س) ...  

...

وآنچنان که مخبران دشت نینوا نوشته اند : سپهسالار سپاه حسین(ع) ، حضرت عباس ابن علی(ع) از آب فرات خارج شد ... و او تشنه لب بود (که او ولی امر خود را تشنه می دید : وذکر عطش الحسین(ع)) ... به سمت خیام تازید و تنها یک سودا در سر داشت: رساندن آب به خیام ...

در میان راه و در کمین دستانش را قطع کردند ... اما او همچنان می تازید ... تمام بدنش را سپر کرده بود بر مشک ...

اما به ناگاه مرکب عباس (ع)  ازحرکت ایستاد ... تیری به مشک خورد و آب بر زمین ها ریخت ...

فَوَقَفَ العباس(ع) مُتحَیِّرا ...

عباس(ع) ایستاد در حالی که متحیر بود ...

... نه آبی دارد که به خیام ببرد

         نه دستی دارد که بجنگد ... 

فَوَقَفَ العباس(ع) مُتحَیِّرا ...

 

... ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ...

 

... ... ...

-) مشکی از اشک به دوش مژه دارم شب وروز

عشق تو داده به من منصب سقّایی را

گر طبیبانه بیایی به سر بالینم

به دو عالم ندهم لذت بیماری را ...

-) شب نهم محرم الحرام هشتاد و نه

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 1:48 توسط |

 

«الاسلام بدؤه محمدیٌّ و بقاؤه حسینیٌّ»


همچنانی که در شب های قبل گفته شد قیام حسین(علیه السلام) ، قيامی هدفمند و حساب شده بود و هم­چنين صحیفه­ای از دروس در ابعاد گوناگون معنویِ معرفتی، فضیلتیِ انسانی، دنیوی، اخروی، فردی و اجتماعی برای تمام ابنای بشر اعم از مسلمان و غیر مسلمان بود. بالأخره بحث به اینجا رسید که امام حسین(علیه­السلام) از این قیام هدفی داشت و این­طور نبود که عجولانه تصمیم‌گیری کرده باشد، یا بی‌حساب حركت كرده باشد و یا در محاسبه اشتباه کرده باشد.

و گفته شد که امام حسین(علیه السلام) دو سال قبل از مرگ معاویه خطبه ای ایراد نمود که امشب توبت به تشریح این خطبه می رسد.

خطبه سه بخش دارد که همانطور که گفته شد هر بخش در جواب بخشی از بخش نامه هاییست که معاویه یه امرای ملک اسلام در زمان خلافت خود ارسال کرده بود. در قسمی از بخش نامه ها دستور داده بود برای دو خليفه و دیگر اصحاب، فضائلي را نظیر فضائلی که از پیغمبر برای ابوتراب، یعنی علی(علیه­السلام) وارد شده است، جعل کنند که آنها در برابر علی(علیه‌السلام) کوچک و ناچیز به نظر نرسند. در قسمی دیگر دستور داده بود که دوستان و دوست داران علی (علیه السلام) از بیت المال محرومند و بالاخره در قسمی شدیدتر دستور داده بود هر کس متهم به دوستی علی(علیه­السلام) باشد، او را تحت فشار شدید قرار دهید...

قسمت اول خطبه امام حسین(علیه السلام) که خطبه ای در غایت ظرافت و کیاست است مربوط به ذکر فضایل علی (علیه السلام) است ... حضرت در ابتدای هر قسمت از سخن و در ابتدای هر فضیلتی که از برای پدر خویش و از زبان پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل می کنند مردم را قسم می دهند : أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ یعنی شما را بخدای قسم می دهم ... و آنچنانی که خواهیم گفت این برخاسته از دقت و بلاغت حضرت است...

- «قَالَ: أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ كَانَ أَخَا رَسُولِ اللَّهِ حِينَ آخَى بَيْنَ أَصْحَابِهِ فَآخَى بَيْنَهُ وَ بَيْنَ نَفْسِهِ وَ قَالَ: أَنْتَ أَخِي وَ أَنَا أَخُوكَ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ؟ قالوا: اللهم نعم!» شما را به خدا قسم می دهم آیا می دانید که پدرم علی (علیه السلام) برادر رسول خدا بود و هنگامی که پیامبر پیمان اخوت بین اصحاب می خواند برای خودش علی را برگزید و او را برادر خویش خاند؟ و همچنین فرمود تو برادر من و من برادر تو هستم در دنیا و آخرت ... جمعیت گفتند : خدا را شاهد می گیریم که همین گونه است ...

- و باز مردم را شاهد گرفت و فرمود شما را قسم می دهم که آیا وقتی که پیامبر تمام درها به سمت  مسجد الحرام را بست تنها درب خانه خود و علی (علیه السلام) را باز نگه داشت و وقتی به حضرت اعتراض نمودند حضرت فرمود من به میل خود چنین نکردم و خدا به من دستور داده است و آنگاه حتی وقتی عمر پسر خطاب اصرار کرد که لااقل سوراخی از خانه من به سمت مسجد باز بگذارید تا مسجد الحرام را از آن ببینم پیامبر فرمودند : خیر :  إِنَّ اللَّهَ أَمَرَنِي أَنْ أَبْنِيَ مَسْجِداً طَاهِراً لَا يَسْكُنُهُ غَيْرِي وَ غَيْرُ أَخِي وَ ابْنَيْهِ! خداوند به من امر کرده مسجدی طاهر بنا کنم که هیچ کس غیر از من و علی و فرزندانش درب منزلش به سمت آن باز نباشد و برای شما یک سوراخ هم نباید باز باشد تا به مسجد نگاه کنید... جمعیت گفتند خدا را شاهد می گیریم که درست می گویی ... (تمام این مطالب در صحاح سته اهل شنت هست و از شیعه نقل نمی شود)

- و باز مردم را قسم داد که شما را به خدا قسم آیا پیامبر علی(علیه السلام) در محل غدیر خم به جانشینی برنگزید و به همه نفرمود که حاضران این پیام را به غائبان برسانند؟ حاضران گفتند که خداوند را شاهد می گیریم که درست می گویی ...

-  و مردم را قسم داد به اینکه شما را به خدا قسم می دهم آيا پيامبر در غزوه تبوک به علی نگفت تو براي من مثل هارون برای حضرت موسی هستی و تویی که بر هر مؤمنی پس از من ولایت داری؟! جمعیت ندا داد که به خدا قسم همینگونه است ...

- حضرت قضیه مباهله را پیش می­کشد که پیغمبر چه کسی را آورد؟ غیر از این بود که علی و دخترش را آورد؟ مراد از «بِصَاحِبَتِهِ» هم حضرت زهرا است و «اِبْنَيْهِ» هم امام حسن و امام حسین هستند و نفسه نیز علی (علیه السلام) است؟ جمعیت ندا دادند که به خدا قسم چنین است ...

- حضرت ندا داد : ای جمعیت! شما را به خدا قسم می­دهم! آیا نمی­دانید که پیغمبر اکرم در روز خیبر گفت: پرچم را به دست کسی می­دهم که او خدا و رسول را دوست می­دارد و خدا و رسول هم او را دوست می­دارند؛ او ترسو نیست و بسیار حمله می­کند و هیچ‌گاه از دشمن رو برنمی‌گرداند؛ و خدا با دو دست او فتح و پیروزی را به شما خواهد داد!؟ جمعیت پاسخ دادند به خدا قسم چنین است ...

- آیا اینگونه نبود که يكي از صحابه سوره برائت را گرفته بود که به مكه ببرد، حضرت جلویش را گرفت و گفت: او را برگردانید! يا من باید آن را ببرم یا کسی که از من است؛ بعد آن را به دست علی داد؟ گفتند به خدا قسم اینچنین است ...

- آيا شما می­دانید كه هیچ مشکل و حادثه مهمی برای پیغمبر اکرم پیش نمی­آمد، مگر این که به جهت اعتمادی که به علی داشت او را برای حل مشکلش جلو می­انداخت و هیچ‌گاه او را به اسم صدا نکرد و او را به عنوان برادر خطاب می­کرد؟ گفتند: بله!

- آيا می­دانید که پیغمبر اکرم هنگامی که میان علی و جعفر و زید قضاوت نمود، فرمود: یا علی تو از من هستی و من از تو هستم، پس از من تو ولی و سرپرست همه مؤمنین هستی؟! گفتند: بله، خدایا تو را گواه می­گیریم که درست است!

- آيا شما می­دانید که علی(علیه­السلام) روز و شب با پیغمبر اکرم جلسه و خلوت داشتند و بر او وارد می­شد و اگر علی در این جلسات خصوصی از پیغمبر سؤالي می­پرسید، پیغمبر جوابش را می­داد و اگر علی(علیه­السلام) سکوت می­کرد، پیغمبر اکرم ابتدا به تکلّم می­نمود؟ گفتند: بله.

- آيا مي­دانيد كه وقتی پیغمبر مي­خواست دخترش را به علی تزویج کند، برای فضیلت دادن او بر جعفر و حمزه به فاطمه گفت: بهترین اهل بیت خودم را به تو تزویج کردم و او را همسر تو قرار دادم؟ یعنی تو بر آنها فضیلت داری؟ جمعیت ندا دادن که بلی ...

- آيا می­دانید که پیغمبر اکرم در آخرین خطبه زمان حیاتش گفت: من دو امانت گرانبها را در میان شما گذاشتم، کتاب خدا و اهل بیتم، به آن دو چنگ زنید که هیچ­گاه گمراه نمی‌شوید؟ گفتند: خدایا تو را گواه می­گیریم که درست است!

- آیا می دانید که پیامبر فرمود من آقای فرزندان آدمم و علی سید و آقای عرب است و فاطمه سید و سرور زنان اهل بهشت است و حسن و حسین سید جوانان اهل بهشتند؟ گفتند: آری

- آيا می­دانید که پیغمبر اکرم امر کرد كه علی(علیه­السلام) او را غسل دهد و تجهیز کند و گفت كه جبرییل هم در اين كار به علي کمک می­کند؟

- آيا می­دانید که پیغمبر اکرم در آخرین خطبه زمان حیاتش گفت: من دو امانت گرانبها را در میان شما گذاشتم، کتاب خدا و اهل بیتم، به آن دو چنگ زنید که هیچ­گاه گمراه نمی‌شوید؟ گفتند: خدایا تو را گواه می­گیریم که درست است!

اینجا حضرت با ظرافتی خاص تیر خلاص را به معاویه و معاویه صفتان تاریخ می زنند :

-  حضرت همه را قسم می دهند به خدا که آیا پیغمبر نفرمود: کسی که گمان کند من را دوست دارد، ولی با علی دشمنی کند، دروغ می‌گوید؟ جمعیت ندا دادند که به خدا قسم چنین است ...

حضرت با این جمله بعد از تمام محاسنی که برای علی (علیه السلام) نقل می کنند (که معاویه با ممنوع کردن اعلام آنها قصد محو آنها را داشت) این حدیث را بیان می کند تا جمعیت را به این واقعیت آگاه سازد که کسی که ادعای اسلام دارد و ادعای دوستی و خلافت پیامبر را دارد ولی علی (علیه السلام) را انکار می کنتد دروغ می گوید و کذاب است ... 

با مداقه در سخنان حضرت می فهمیم که تمام حرکات امام حساب شده و دقیق بوده است :

- حضرت از هزار نفر از صحابه و تابعین (۲۰۰ صحابی و هشتصد تابع) یعنی کسانی که پیامبر را دیده اند و سخنان حضرت را شنیده اند دعوت کرده و آنان را مورد خطاب قرار می دهد تا بعد ها در تاریخ گفته نشود که این هایی که تصدیق می کردند پیامبر را ندیده بودند و در زمان پیامبر نبوده اند ...

- حضرت در نقل فضایل علی (علیه السلام) ترتیب تاریخی را لحاظ می کنند و دچار پراکنده گویی نمی شوند و این معنای بزرگی دارد و آن اینکه فضایل علی (علیه السلام) اندک و به مناسبت های کوچک نبوده بلکه پیامبر از ابتدا تا زمان فوت، علی (علیه السلام) را برادر و جانشین خود معرفی می نمود و همواره بر آن تاکید داشت و تا کید آخر پیامبر راه را برای همیشه در برابر بشریت روشن ساخت که کسی که گمان کند من را دوست دارد، ولی با علی دشمنی کند، دروغ می‌گوید ...

- حضرت بهترین زمان را برای این خطبه انتخاب کردند زیرا وقتی حاجی وارد منا می شود مناسک را انجام داده و توبه کرده است و یک حالت تلطف روحی و نزدیکی به خدا برایش ایجاد شده که مانع دروغ گفتن و گناه کردن است. لذا این افراد که جملگی از بزرگان آن زمان بودند در زمانی این اقرارها را انجام داده اند که دروغ گفتن انها آن هم به صورت جمعی!!! بسیار بعید است ...

- حضرت بهترین مکان را نیز انتخاب می کنند. زیرا منا سرزمینی است که انسان­ها خودشان را ز تمام تعیّنات رها می­کنند ، رجم کردن شیطان در منا است، اتّصال به رحمان در منا است. قهرمان توحید، حضرت ابراهیم آنجا به مبدأ هستی اتصال پیدا کرد و در آنجا به او امر شد که علقه­اش را از ماسوی­الله جدا کند. امام حسين خواست در چنین جایی حرف­هايش را به آنها بگوید، اینجا که آمدید دیگر از این مسائل شیطانی و دنیوی و مادی دست بردارید ...

و امشب ... نوبت به روضه که می رسد ....

پدران شهدا که همانند فانوس هایی روشن در میان جمع می درخشند بیشتر بی تابی می کنند ... عجبا

راویان نینوا روایت کرده اند که اولین نفری که از فرزندان هاشم به راهی پیکار در دشت بلا شد علی اکبر بود  ...

اشبه الناس خَلقا و خُلقا و منطقا برسول الله ...

افسوس و دریغ که این شباهت ظاهری نیز دل های خفته سپاه عمر سعد را بیدار نکرد و ...

ناگهان در گوشه از میدان هیاهویی بر پا شد و جمعیتی حول یک سوار جمع شدند...

... و تنها شمشیرهای برهنه دیده می شد که بالا می روند و پایین می آیند ...

... فَقَطّعوهُ بِالسُّیوف ... عِرباً عِربا

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

... ... ...

-) شب هشتم محرم الحرام هشتاد و نه 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 13:46 توسط |

 

"الاسلام بَدءُوهُ مُحمدیٌ و بَقاءُوهُ حسینیٌ"

حرکت و نهضت امام حسين(عليه السلام) چنان که گفته شد حرکتي هدفمند و حساب شده بود و حرکتي عجولانه و بدون حساب نبود ...

و گفته شد که هر نهضتی دو رکن دارد: رهبری و حضور حداکثری مردم و این دو نیز باید سه خصیصه داشته باشند: اول اعتماد مردم به رهبری ، همسو بودن نظر مردم و رهبری و سوم تفاهم مردم و رهبری بر اسقاط نظام فاسد حاکم ... 

و پيرامون مردمان عصر امام حسين عليه السلام توضيح داده شد که سه دسته بودند: عده ای که بر حقانیت امام واقف بوده و تا آخر نیز بر عقیده خود ماندند و اکثرا شهید شدند که اینان اقلیت کمی بودند و عده ای که بر حقانیت امام وقوف داشتند اما در ورطه عمل و در میدان تهدید ها و تطمیع ها و تحمیق ها پایشان لغزید و یا امام را تنها گذاشتند و یا با دستگاه جور همسو شده و در مقابل امام ایستادند و دسته سوم که شامیان بودند و اینها نه امام را می شناختند و نه بر جور و ظلم دستگاه حاکم اطلاع داشتند ... و از هر دسته مثال و سندی آورده شد ...

شب قبل سخن از خطبه اي به ميان آمد که حضرت آن را در سال ۵۸ يعني دو سال قبل از مرگ معاويه و در اوج دوران اقتدار معاويه ايراد نمودند و اين خطبه در مناسک حج و در مني ايراد شده است ... و نيز توضيح داده شد که حضرت از هزار نفر از صحابه و تابعين دعوت نمودند و در حضور آنان اين سخنان را بر زبان جاري کردند ...

و خطبه سه بخش دارد ... و هر بخش پاسخ به بخشنامه هاييست که معاويه براي فرمانداران خود در بلاد اسلام مي فرستاد ...

و اما امشب مقدمات خطبه و قسمت هايي از بخش اول خطبه خوانده مي شود ...

حضرت در مقدمه خطبه خطاب به اين افراد که از بزرگان جامعه اسلام مي باشند و جملگي از صحابه (ياران پيامبر و کياني که پيامبر را ديده اند) و تابعين (فرزندان صحابه و يا کساني که با صحابه رسول نشست و وبرخاست داشته اند) بوده اند مي فرمايد : سخنان مرا بشنويد و بعد از رجعت و بازگشت به ميهنتان براي مردمان خود بازگو کنيد زيرا که مي ترسم اين آيين کم کم از بين برود و فراموش شود ...

 و نکته دقيق و ظريف کلام امام اينجاست که تنبيه مي دهند به اينکه آيين و اسلام در خطر است و امام به خاطر جلوگيري از نابودي اسلام اين سخنان را مي گويند... نه به خاطر خلافت و رياست امت ... که او نابغه تاريخ است و تمام حرکات امويان را رصد کرده است و از نيت و قصد آنان که نابودي اسلام و انتقام از اسلام به خاطر سلطنت از دست رفته دوران جاهليست مطلع است ...

آري هدف امام خلافت و رياست نبود ... اين ها يعني رياست و خلافت هدف نهضت هاي "من و تويي" است... نهضت هايي که مي گويند تو در راس نباشي و من باشم ... مانند تمام کودتاها و نهضت هاي مادي ...

لکن حسين (عليه السلام) اين چراغ هدايت و کشتي نجات لغت نامه اي جديد وضع کرد ... حسن عليه السلام گفت : من نباشم ولي هدفم باشد ... من از بين بروم ولي اسلام بماند ...

و هر کس که به او پيوست نيز وعده اي و در باغ سبزي از امام نديد ... هر کس که خواست به امام بپيوندد و يا امام از او دعوت به پيوستن کرد تنها انتها و غايت راه را اين شنيد : کشته شدن و شهادت ...

در شب عاشورا نيز باز به همه ياران فرمود اين جماعت با من کار دارند و شما جان خودرا برداريد و از يان معرکه برويد که انتهاي کارتان شهادت خواهد بود ...  

امام اين لغت نامه را در برابر بشر گشود که خون بر شمشير پيروز است ...

و امشب سخن از ماه پاره اي نوجوان به ميان مي آيد ... :

قاسم بن الحسن (عليهما آلاف التحيه و الثنا)  قاسم پسر حسن مجتبي (ع)

پسر حماسه هاي پرشور جمل و صفين و نهروان ... پسر تلخي هاي کوچه هاي مدينه ... پسر مظلوميت هاي بي پايان ... پسر حسن مجتبي عليه السلام ...

و قاسم در شب عاشورا آنگاه که امام ياران خود را به شهادت بشارت داد از جا برخاست و از عموي خود پرسيد : آيا شهادت نصيب من هم مي شود .... و عمو با دلي خون پاسخ داد : آري ...بعد از آنکه به بلاي عظيم دچار شوي ...

و تو چه داني که بلاي عظيم چيست؟  ...

بلاي عظيم ...

و ظهر عاشورا آنگاه که قاسم در ميانه ميدان بود ناگاه او را چونان پدر در ميان تيرها گرفتند و آنگاه گرد و خاکي پرحجم به هوا برخواست ... و فقط صداي سم اسبان شنيده مي شد ...

آري بلاي عظيم با سم اسبان معنا شد ...

و تو چه داني که بلاي عظيم چيست؟ ...

 

سلام بر قاسم ... ماه پاره ي بني هاشم ...  

... ... ...

-) شب هفتم محرم الحرام سال هشتاد و نه

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 1:6 توسط |

 

"الاسلام بَدءُوهُ مُحمدیٌ و بَقاءُوهُ حسینیٌ"

سخن با مرور مطالب شبهای قبل آغاز می شود ... :  هر نهضتی دو رکن دارد: رهبری و حضور حداکثری مردم و این دو نیز باید سه خصیصه داشته باشند: اول اعتماد مردم به رهبری ، همسو بودن نظر مردم و رهبری و سوم تفاهم مردم و رهبری بر اسقاط نظام فاسد حاکم ... 

... و نیز مردم در زمان امام سه دسته بودند: عده ای که بر حقانیت امام واقف بوده و تا آخر نیز بر عقیده خود ماندند و اکثرا شهید شدند که اینان اقلیت کمی بودند و عده ای که بر حقانیت امام وقوف داشتند اما در ورطه عمل و در میدان تهدید ها و تطمیع ها و تحمیق ها پایشان لغزید و یا امام را تنها گذاشتند و یا با دستگاه جور همسو شده و در مقابل امام ایستادند و دسته سوم که شامیان بودند و اینها نه امام را می شناختند و نه بر جور و ظلم دستگاه حاکم اطلاع داشتند ... و از هر دسته مثال و سندی آورده شد ...

شب قبل سخن در باره خطبه ای از امام به میان آمد که توضیح آن به امشب موکول شد ...

اما در ابتدا تاکید می شود که حرکت امام حرکتی از برای خلافت و اسقاط شخص یزید نبود و حرکت عجولانه نبود... بلکه حرکت ، حرکتی هدفمند و حساب شده و دقیق بود و هدف نیز حفظ اسلام بود ... خلافت و ریاست و تلاش برای رسید به آن به تعبیر حاج آقا حرکتی تو و منیست ... یعنی تو نباشی من باشم ... اما امام حسین خود رفت تا هدف بماند ... تا اسلام بماند ... (توضیح می ماند برای شب های بعد )

گفته شد که این خطبه در سال ۵۸ توسط امام خوانده شده و مکان آن نیز در منی و در میان مناسک حج بوده و امام آنجا به تبیین مواضع خود و سخنان صریح بر علیه معاویه می پردازند ...  امام در آن سال و در منی هزار نفر از بزرگان دنیای اسلام در آن زمان از صحابه گرفته تا ائمه جمعه و جماعت بلاد مختلف را گرد خود و در خیمه خود دعوت می کنند و این سخنان را بر زبان مبارک جاری می سازند ...

سلیم ابن قیس ابتدا توضیحی در باب خطبه می دهد و آنگاه به نقل کامل خطبه می پردازد. توضیح اینکه  خطبه سه بخش دارد. و این سه بخش بودن خود حکمتی دارد ... معاویه در زمان صدارت خود بر بلاد اسلام بخشنامه هایی را صادر کرد و به امرای خود در سرتاسر سرزمین های اسلامی فرستاد که جملگی واجب الاجرا بودند ... هر بخش از این خطبه مربوط به دسته ای از این بخش نامه ها می باشد ... در واقع امام در هر بخش از خطبه به دسته ای از این بخشنامه ها یورش می برد ...

خطیب فاضل ابتدا به تشریح بخش نامه های معاویه می پردازد تا به بعد به بتواند خطبه امام را رمز گشایی و تفهیم کند ...

دسته اول بخشنامه های معاویه آن بود که وی طی نامه ای به امرای خود نوشت : من حمایت خود را از کسانی که مدح علی(ع) را می گویند برداشتم (تهدید) ... و این بدان معناست که معاویه می خواهد تمام دوست داران علی (َع) را که اکثرا در سرزمین عراق هستند مورد تهدید قرار دهد و آن رکنی که در بالا گفته شد یعنی رهبری و حضور حداکثری و همسو بودن این دو را از میان بردارد تا مباد کسی از بنی هاشم علیه او دست به قیام زده و به پیروزی برسد ... سلیم می نویسد آنچنان در عراق و حجاز اختناق شد که کسی جرات نداشت در حمایتاز علی (ع) کلمه ای بگوید و مردم حتی از گفتن محاسن علی(ع) و خاندانش در محضر نزدیک ترین نزدیکان خود نیز جانب احتیاط را رعایت کرده و خودداری می کردند ...

در قدم دوم معاویه به تمام امرای خود بخش نامه کرد : هر کسی در مدح عثمان حدیث و یا ماجرایی نقل کرد به او پاداش و انعام بدهید(تطمیع) ... و اینگونه شد که در سر تا سر بلاد اسلام هر کس به خاطر ذره ای پاداش و پول از مخیله خود حدیث و یا کرامتی نقل کرد و آن را به عثمان نسبت داد و پاداشی گرفت ...

در قدم بعد معاویه به فرماندران نوشت : هرکس هرچه در مدح خلفای قبل از عثمان گفت مورد عطوفت قرارش داده و پاداشش دهید. همچنین تمام مدایحی که در مورد علی (ع) و خاندانش گفته شده از برای این خلفا نیز شبیه سازی کنید ... و این شد که حدیث ها جعل شد و کرامت ها زاییده شد و امثال اینها در کتب عامه بسیار زیاد است... چنان که گفته اند پیامبر فرمود : انا مدینه العلم و فلان جدارها !!!!! و فلان سقفها !!!!!! (خنده حضار) و از این دست حدیث های جعلی که نمونه آن ها بسیار است ...

و امام در بخش نخست خطبه خود به جواب این قسم بخش نامه های معاویه می پردازد ... که مفصلا توضیح داده خواهد شد ...

همانطور که گفته شد حرکت امام حرکتی عجولانه و بعد از به خلافت رسیدن یزید نبود ... حرکت اما حساب شده و در برابر جریان اموی بود که می خواست اسلام را از میان بردارد ...  و هدف اما چون فرامادی و حفظ مکتب بود از ابزار مادی که امویان و معاویه صفتان از آن استفاده کردند همچون تهدید و تطمیع و تحمیق نبود ... چون این ابزار برای انقلاب ها و حرکت های من و توییست ... حرکت هایی که می گویند تو نباشی من باشم ... اما امام می خواست تا هدف باشد ... آیین بماند ... امام فرمود من نباشم اما اسلام باشد .... لذا ابزار امام جان دادن بود ... شهادت بود ...

خطیب اینجا اشاره ای می کند به حرف استاد خود حضرت امام خمینی که فرمود محرم ماه پیروزی خون بر شمشیر است ... پیروزی ابزار امام در راه فرا مادی خود بر تمام مادیات امویان و ابزار های مادی آنها ...

.... و نیز هر کس به امام ملحق می شد از انتهای راه وی را مطلع می کرد ... به او می فرمود که انتهای راه ما کشته شدن است ... انتهای راه شهادت است ...

حر پسر یزید ریاحی از همان دسته بود ...

نوشته اند آنگاه که حر راه بر امام (ع) بست امام وی را فرمود بگذار تا باز گردیم و حر مانع شد... امام فرمودند که مادرت به عزایت بنشیند ... حر گفت به غیر از شما هر کس از عرب نام مادرم را می برد به همان وجه نام مادرش را می بردم ... چه کنم که مادر تو فاطمه(ص) است ... و جز به بهترین وجه نمی توان نام او را برد ...

گویی نام حر همان لحظه در تومار شهدای کربلا ثبت شد...  

مابقی قصه عشق بازیست ... 

و معشوقی چون حسین (ع) ...

... ... ...   

-) شب ششم محرم الحرام سال هشتاد و نه 

-) اینجا لازم می دانم به کامنت خواننده محترمی جواب بدهم که نوشته اند :

"اما سوالی که برای من باقی می ماند و مرا نگران میکند این است که امام حسین (ع) که برای حفظ اسلام، به مبارزه با یزید برخاست، آیا این حرکت تاثیری در روند حاکمیت جامعه اسلامی گذاشت؟ آیا توانست قدرت را به ائمه بعدی منتقل کند؟ آیا توانست جامعه اسلامی را از یوغ حاکمان فاسد، برهاند. جواب واضح و مشخص است. خیر. این اتفاقات نیفتاد. در حالیکه امام حسین (ع) به این منظور جان خود را تقدیم نمود. و از طرفی هم مسلمین جامعه آنگونه که باید و شاید، نسبت به جور حاکمین متنبه نشدند و از قیام امام حسین آنطوری که باید، درس نگرفتند. پس ممکن است با تامل در این مسائل، آدمیان در هر زمانی به این نتیجه برسند که در راه دفاع از حق، چرا من باید جان عزیز خودم را به خطر بیندازم؟ مگر نه اینکه خود اسلام هم امر به معروف و نهی از منکر را در صورت احتمال خطر جانی و مالی، وتو کرده است؟
میدانم. من میدانم که امام حسین عاشق بود. آنقدر عاشق خوبی ها بود، آنقدر بدی ها را عریان میدید، آنقدر نسبت به تحمیق مردم توسط حکومت جور، احساس وظیفه میکرد که با وجود خیانتی که به او شد، جانش را فدا کرد. حسین عاشق بود. وگرنه میتوانست مثل خیلی از ما که عافیت طلبیم، عقل را حاکم بر دل کند و مبارزه را به شیوه ی نرم تر و مسالمت آمیزتری پی گیرد.
اگر نظر شما خلاف نظر من بود، بنویسید."

ما بارها در این شب ها شنیدیم و نوشتیم که هدف امام و درد امام خلافت نبود. که اگر خلافت هدف امام بود با هزار سیاست بازی و تطمیع و وعده و غیره آنرا به دست می آورد ... اما هدف امام حفظ اسلام بود... وبه هدف خود نیز رسید ... و هدف طرف مقابل(چنان که سند نیز اوردیم) حذف و نابودی اسلام بود. امام به هدف خود رسید و امویان اما در این میدان ناکام ماندند ...  گواه ما نیز همین پیراهن ها و بیرق های سیاهیست که در سرتاسر شهرها می بینید ...همین بانگ اذان که هر روز از گلدسته ها می شنوید ...  گواه ما فریاد های یاحسین مردم بحرین است ... گواه ما صداهای الله اکبر در میدان التحریر مصر است ... گواه ما ندای لااله الا الله در کوچه های لیبیست ... 

خداوند رحمت کند امام بزرگوارمان را که فرمود : محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است ...

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 1:43 توسط |

 

خطبه با همان جمله همیشگی آغاز می شود :

"الاسلام بَدءُوهُ مُحمدیٌ و بَقاءُوهُ حسینیٌ" - اسلام شروعش و آغازش بوسیله رسول ختمی مرتبت بود و بقائش بوسیله امام حسین(علیه السلام) ... 

گفته شد که هر نهضتی دو رکن دارد: رهبری و حضور حداکثری مردم و این دو نیز باید سه خصیصه داشته باشند: اول اعتماد مردم به رهبری ، همسو بودن نظر مردم و رهبری و سوم تفاهم مردم و رهبری بر اسقاط نظام فاسد حاکم ...

و همچنین گفته شد که مردم در زمان امام سه دسته بودند: عده ای که بر حقانیت امام واقف بوده و تا آخر نیز بر عقیده خود ماندند و اکثرا شهید شدند که اینان اقلیت کمی بودند و عده ای که بر حقانیت امام وقوف داشتند اما در ورطه عمل و در میدان تهدید ها و تطمیع ها و تحمیق ها پایشان لغزید و یا امام را تنها گذاشتند و یا با دستگاه جور همسو شده و در مقابل امام ایستادند و دسته سوم که شامیان بودند و اینها نه امام را می شناختند و نه بر جور و ظلم دستگاه حاکم اطلاع داشتند ... و از هر دسته مثال و سندی آورده شد ...

و اما بر این مساله نیز بحث شد که معاویه سودای برچیدن اسلام را در سر داشت و بر این مساله هم سند آورده شد و باز گفته شد که مساله ای که امام را وادار به قیام کرد هم همین خبث طینت امویان و قصد آنان بر براندازی اسلام بود وگر نه امام مشکلش خلافت و ریاست نبود ...  و مشکل امام شخص یزید نبود... که یزید فردی بود معلوم الحال و شخصیت او بر همگان واضح بود ... خطیب از اینجا بر این مطلب (معلوم الحال بودن یزید سند می آورد) :

یعقوبی از مورخین به نام در باب شخصیت و اعتقادات یزید بسیار نوشته است... همچنین ابن جوزی می نویسد که عده ای از مردم مدینه به شام رفتند تا با یزید آشنا شده آنگاه بیعت کنند، وقتی بازگشتند و از آنان در باره یزید سوال کردند خیلی مختصر گفتند : قدمنا من عند رجل لیس له دین!!! گفتند از پیش مردی می اییم که دین ندارد!!! همچنین مسعودی در مروج الذهب می نویسداو مردی دائم الخمر بود و از میگساری ابایی نداشت ... مروان نیز وقتی به امام حسین (علیه السلام) خبر خلافت یزید را داد امام آنجا این جمله معروف را فرمودند که : "وعلی الاسلام  السلام " (و اما در این سخن امام نکته بسیار ظریفیست زیرا امام فرمودند فاتحه اسلام را باید خواند و نفرمودند فاتحه خلافت و یا جامعه اسلامی و یا مسلمین و ... ) و این معنا در شب های بعد رمز گشایی خواهد شد ...

لذا شخصیت یزید مشخص بوده و جایی برای دفاع ندارد ... لکن این شخصیت معاویه بود که پیچیدگی های خود را داشت و در عین تظاهر به اسلام ریشه اسلام را بیخ می خشکاند ...

و امام نیز در زمان خود معاویه شعله های قیام خود را بر افروخت ... سند ما نیز بر این حرف همان خطبه امام در سال ۵۸ یعنی دو سال قبل از مرگ معاویه و قبل از حادثه کربلاست ... یعنی امام در زمان خود معاویه به تبیین حقایق برخاست ...

خطیب از اینجا به توضیح پیرامون این خطبه می پردازد که سند آن بسیار قوی و غیر قابل رد است و در کتب خود اهل سنت هم آمده و این نیست که فقط شیعه آن را نقل کرده باشد ... و ما این خطبه را از طریق سلیم ابن قیس هلالی کوفی نقل می کنیم ... کسی که ۵ امام را درک کرد و در اخر نیز از ترس حکومت مخفی  شد و جان باخت ...

معاویه در سر فکر حذف اسلام و بوجود آوردن سلطنت را داشت و امام نیز با مخالفت با این تفکر پرداخت ... ابزار های معاویه چنان که گفتیم و خواهیم گفت تهدید و تطمیع و تحمیق بود و اما امام باید ابزار مناسب برای هدف خود انتخاب می کرد و ابزار امام خون بود ... (این معنا در شب های بعد کاملا گره گشایی می شود)

امام هدفش خلافت نبود و گرنه مانند معاویه و امویان باید متوصل به ابزار های مادی میشد و وعده ها می داد ... هدف امام حفظ اسلام بود و این هدفی غیر مادیست و ابزاری غیر مادی می طلبد...

... و امام به هر کس که به او ملحق می شد بدون درنگ انتهای راه را یاد آور می شد : کشته شدن و شهادت ... 

و یکی از آن ها که امام انتهای راه را به او یاد آور شد جُوْن بود ... غلام سیه چرده(سپید روی) اباعبدالله الحسین علیه السلام ...

گویند که جون به نزد امام آمد و اذن میدان خواست ... اما سالار کربلا به وی اذن نداد و فرمود جون تو آزادی ...

و جون سخت منقلب شد و بر دست وپای امام افتاد که من در روز های خوشی همراه شما بودم ... اکنون چگونه در روزهای سختی شما را تنها بگذارم ... 

آری ... باید مرد روزهای سخت باشی در کنار مقتدای خویش ...

همچون جون که مرد بود ... مردی از تبار مردان روزهای سخت ...

و جون گفت که هرچند سیاهم و از قبیله خوش نامی نیستم ... اما این جان ناقابل را از من بپذیر...

و نوشته اند که چون غلام اباعبدالله بعد از نبردی نمایان بر زمین افتاد شرم کرد که اباعبدالله را ندا دهد ... که او غلامی سیاه روی بود ...

و اما ناگاه احساس کرد که سرش از روی زمین داغ نینوا بلند شد .... چشمانش را باز کرد و مولای خود حسین را بر بالین خود دید... لبخندی زد ...

و گویند حسین علیه السلام (این پدر کرامت و عطوفت) همان کرد که با فرزند خود کرد ... صورتش را بر صورت جون نهاد ... و دعا کرد : خداوندا رویش را سفید کن ... خداوندا رایحه اش را خوش گردان ...

آری ... باید مرد روزهای سخت باشی در کنار مقتدای خویش ...

تا رو سپید بمانی  ...

.... .... ....

 ز آستان محبت تراب می خواهم 
کویر تشنه جان را سراب می خواهم

حسین فاطمه من ذره و تو خورشیدی
تمتعی ز تو ای آفتاب می خواهم

تو قلب عالم امکانی و من از ره دور
سلام دادم و اکنون جواب می خواهم

چه غم که سوخت ز سوز غمت دل زارم
دلی در آتش عشقت کباب می خواهم

بگیر پرده ز رخسار و روی خود بنما
جمال روی تو را بی نقاب می خواهم

چه غم ز مستی و دیوانگی و رسوایی
شراب عشق تو را بی حساب می خواهم

چو شوق دیدن رویت در عالم رؤیاست
اگر ز دیده بی خواب، خواب می خواهم
 

 -) شب پنجم محرم الحرام سال هشتاد و نه

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 0:14 توسط |

 

خطیب فاضل سخنان خود را آغاز می کند ...

حرکت امام حسین(ع) صحیفه ایست با ابعاد مختلف معرفتی معنوی فردي اجتماعي سياسي ديني اخلاقی ...

و امشب خلاصه ای از سخنان شب قبل گفته می شود در خصوص نهضت ها و رهبری نهضت ها و مردمی که در نهضت ها حضور دارند ...

و نیز گفته شد که مردم زمان امام حسین (ع) سه دسته بودند که عده ای بر حقانیت امام واقف بودند و تا آخرین نفس هم پای عقیده خود ایستادند و اکثرا هم شهید شدند که اینان اندک بودند... عده ای که بر حقانیت امام در قلب خود واقف بودند لکن در عمل لغزیدند و فشار تطمیع و تهدید و تحمیق آنها را از همراهی امام بازداشت که اینها اکثریت بودند ... و مردمان شام که نه امام را می شناختند و نه می دانستند حق و باطل چیست . اینان دین و جهان بینی خود را در دستگاه اموی یافته بودند و چونان روز روشن است که مسلمان تربیت شده مکتب اموی چه می شود!!

و دیشب صحبت از این به میان آمد که معاویه از اساس با اسلام مشکل داشت و می خواست ریشه اسلام را بزند ... و امام نیز با همین قضیه مشکل داشت و مشکل امام با شخص یزید نبود که عده ای گمان برده اند با روی کار آمدن یزید امام فکر قیام در سر پروراند... بلکه امام با دستگاه اموی مشکل داشت چون از نیت آنان که همانا برچیدن اسلام بود خبر داشت...

خطیب فاضل برای این حرف خود سندی می آورد و می گوید از امشب بحث روی همین سند است تا  هم معلوم گردد که معاویه قصدش نابودی اسلام بوده و هم معلوم گردد که امام از قبل ها بر کوس رسوایی آل امیه می کوبید ... و سند خطیب خطبه ای از امام است در سال ۵۸ هجری و در منا (مراسم حج) ... دو سال قبل از مرگ معاویه ... یعنی زمانی که معاویه هنوز زنده است و خود را خلیفه می داند ...  و از شب های بعد این خطبه باز خواهد شد...

لیکن امشب باید این معنا روشن گردد که معاویه سودای برچیدن اسلام را در سر داشت.

حاج آقا اینجا تاکید می کند که آنچه نقل می کند از مورخان شیعی نیست که اشکال کنند. آنچه نقل می شود از طریق مورخان عامه (اهل سنت) است تا در آن حرفی نباشد ...

ناقل آورده است که پدرش از دوستان گرمابه و گلستان معاویه بود و با او معاشرت داشت و هر روز در کاخ معاویه آمد و شد داشت... تا اینکه شبی پدر خود را آشفته و تلخ روی دید... سبب را سوال کرد که از چه اینگونه ای؟ پدر پاسخ داد که از معاویه پلید تر وجود ندارد بلکه او پلید ترین مردم است... پسر متحیر می ماند که چگونه پدرش که سالهاست با معاویه همراه و همنشین است به یکباره در باب معاویه اینگونه سخن می گوید ... از پدر پرسید که چرا این حرف را زدی؟ پدر ماجرای خود و معاویه را تعریف کرد و گفت : به معاویه گفتم چرا بر بنی هاشم سخت می گیری... حال که تمام خلافت و حکومت از آن توست کمی با آنها مدارا کن ... معاویه نفسی کشید و گفت : ابوبکر و عمر و عثمان با خوبی خلافت کردند و رفتند و هیچ از آنها با قی نماند، اما هر روز پنج بار نام این مرد(حضرت محمد صلی الله علیه) را بر بالای گلدسته های مساجد هنگام اذان می گویند ... این نام باید دفن شود (نعوذ بالله)

خطیب از اینجا نتیجه می گیرد که درد معاویه حکومت و خلافت نبود ... درد او اسلام بود که هنوز وجود داشت... درد او پیامبر بود که هنوز نامش باقی بود ...

و حسین علیه السلام این یگانه نابغه تاریخ نیز به خاطر حکومت و خلافت و ... قیام نکرد ... حسین علیه السلام خواست تا آن تفکر را از بین ببرد و نگذارد نقشه آنان به ثمر نشسته و اسلام نابود گردد ...

گواه ما نیز بر اینکه حسین علیه السلام به دنبال ریاست نبود نیز همین است که هر که به او ملحق می شد از همان ابتدا به او می گفت که انتهای راه کشته شدن و اسارت و شهادت است ...  

چونان وهب که جوانی نصرانی بود و چند روزی از ازدواجش نمی گذشت و به اما پیوست ...

نوشته اند که وهب وقتی خواست به میدان کارزار کربلا برود همسرش ناراضی بود و بی تابی می کرد ... به ناچار به نزد امام رفتند ... همسرش به امام گفت که من نو عروسم و در این بیابان کسی را ندارم... به شرطی راضی به رفتنش می شوم که مرا نزد اهل بیت خود جای دهید تا تنها نباشم... و به شرطی راضی می شوم که اگر وهب شهید شد در آخرت شفاعت من را نیز بکند ... و امام شروطش را پذیرفت ... هنیئا لها ... هنیئا لها ...

و اورده اند که چون وهب در میدان کارزار بود دستش از بدن قطع شد و لَختی به میدان نگریست ... ناگاه زنی را دید که در میدان نبرد با مردان می جنگد ... دقیق تر شد و دید همسرش است که با عمودی اهنین می جنگد ... خود را با او رساند و گفت چگونه است که مرا اجازه میدان نمی دادی و اکنون خود به میدان آمدی ... و زن پاسخ داد :

مگر نمی بینی فریاد غربت فرزند رسول خدا را ندا می دهد :

               هل من ناصر ینصرنا ... هل من مغیث یغیثنا ... هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله ...

 

باری. . .  گاهی یک زن تمام نامردی مردنماها را یکجا جبران می کند ...

                                      هنیئا لها ... هنیئا لها ...

... ... ...  

-) شب چهارم محرم الحرام سال هشتاد و نه

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 0:29 توسط |

 

حرکت امام حسين عليه السلام حرکتيست با ابعاد مختلف فردي اجتماعي سياسي ديني معرفتي اخلاقي و ....

گفته شد که که هر نهضت اجتماعي دو رکن دارد : مردم و رهبري ... و براي اينکه نهضت پيروز شود بايد رکن رهبري ويژگي هايي داشته باشد : اول عموم مردم رهبري را بر حق بدانند و دوم آنکه هدف و نظر اکثريت مردم و رهبري يکسان باشد و سوم آنکه رهبري و مردم بر ناحق بودن حاکميت اتفاق نظر داشته باشند ...

در خصوص مردم عراق ِ عرب در شب هاي قبل صحبت شد که آنها بر حقانيت امام حسين عليه السلام اتفاق نظر داشتند ليکن در ورطه عمل معدودي انگشت شمار موفق بودند و عده اي کثير کم آوردند و امام را همراهي نکردند ...

و اما مردمان شام ...

مردمان شام از ابتدا حاکمي چون معاويه بر خود ديده بودند ... از زمان عثمان فرماندار شام معاويه بود و در زمان امام علي عليه السلام هم با لجاجت بر حکومت خود ماند و همان شد که همگان در تاريخ ديده اند و خوانده اند و در زمان امام حسن عليه السلام نيز خود را خليفه خواند ...

مشکل معاويه از ابتدا رياست و خلافت نبود بلکه همانطور که در شب هاي بعد گفته خواهد شد مشکل او اسلام بود... چه در خفا اين مساله را گفته بود ... و فرق او با يزيد دقيقا در همين مساله بود که يزيد علنا مشکل خود با اسلام را مطرح کرد ولي معاويه در علن خود را مسلمان و خليفه اسلام مي ناميد... چونان که يزيد علنا گفت : لَعِبَتْ هاشمُ بالمُلک لا خَبَرٌ جاء و لا وَحي نَزَل ( بني هاشم با حکومت بازي کردند و نه وحيي نازل شد و نه قرآني آمد ... )

مردم شام اسلام را از دريچه اي که معاويه بر آنان باز کرده بود شناختند ... لذا اين مردم نه حسين عليه السلام را مي شناختند و نه بر فساد حکومت واقف بودند  ... جهل در جهل ...

آورده اند در صفين جواني شامي به ميدان آمد و مبارز طلبيد و مدام بر علي عليه السلام ناسزا مي گفت و فحاشي مي کرد و بر اين فحاشي اصرار داشت ... عده اي او را نصيحت کردند که ناسزا مگو که لاجرم تو را قيامتيست که بايد از براي اين سخنانت پاسخي بياوري ... وي پاسخ داد هم شما و هم حاکمتان (امام علي عليه السلام) سزاواريد به اين ناسزاها که شما نامسلمانيد و نماز نمي خوانيد و نمي دانيد دين چيست ... !!!!!‌

در جايي ديگر مردي عراقي سوار بر شتري در بيابان مي رفت و يک شامي وي را ديد و گفت که اين ناقه اي (ناقه در لسان عرب به معناي شتر ماده است) که سوار بر آني از من است و در صفين از دزديده اي ... کار بالا گرفت و او را به نزد معاويه در شام بردند ... مرد شامي پنجاه شاهد آورد و همه گفتند اين ناقه از آن مرد شاميست ... معاويه نيز حکم داد که ناقه از آن مرد شاميست و مرد شامي شتر را ستاند و رفت ... آنگاه آن مرد کوفي به معاويه گفت اين چه حکمي بود که کردي؟ آن شتر جمل(در لسان عرب به معناي شتر نر مي باشد) بود نه ناقه!!!!!!!!! معاويه نيز گفت حال که حکم کردم و تمام شد!!!... مقداري سکه به قيمت شتر به مرد کوفي داد و وي را راضي کرد ولي در انتها گفت : وقتي به کوفه رسيدي به علي (ع) بگو صد هزار مرد جنگي دارم که اگر به آنها بگويم اين جمل ناقه است آنها هم مي گويند ناقه است ...

باري معاويه در شام اينگونه مردم شام را تربيت کرده بود و تمام راه هاي تعقل و تدبر را بر مردم بسته بود ... با يک دست شيپور تبليغات و با دست ديگر سلاح و مردان جنگي ...

و اين مردمان در جهل مرکب مانده بودند ...

...

و آورده اند که در روز دوم امام حسين عليه السلام و ياران و حرمش وارد کربلا شدند ...

اعوذ بالله من الکرب و البلا ...   

و گويند حسين عليه السلام از نام محل از حاضران پرسيد ... و گفتند که اينجا قادسيه است ... و گفتند اينجا نينواست ... و گفتند اينجا غاضریه است و گفتند اينجا کربلاست ... کربلا ...

آنگاه امام با شنيدن نام کربلا نفس راحتي کشيد (گويي معشوقي به سر منزل مقصود رسيده)... و فرمود : هنا يُقتَل رجالنا ... هنا يُذبَح ابناءنا ... اينجا مردان ما کشته مي شوند ... اينجا فرزندان ما سر بريده مي شوند ...

امان از دل زينب (س) که چگونه شنيدن اين سخنان را از لبان برادر تاب مي آورد ...

امان از دل زينب (س) آنگاه که کربلا را بي حسين (ع) ترک مي کند ...

امان از دل زينب (س) آنگاه که يتيمان حسين(ع) را از کربلا خارج مي کند ...

سلامٌ علي قلب زينب الصبور و لسانها الشکور ...

                  سلام بر قلب صبور زينب (س) ... سلام بر زبان شاکر زينب(س)

   ... .... ...

دیده ام ابر بهار است بیا بر گردیم

باز قلبم چه فکار است بیا برگردیم

این چه دشتیست چنین لرزه به جانم زده است

روز این دشت چه تار است بیا بر گردیم

میزبان بهر پذیرایی ما آمده است؟

یا به دنبال شکار است بیا بر گردیم

به علی اکبر(ع) و عباس بگو(ع) در آن سو

خیلی از نیزه سوار است بیا برگردیم

-) شب سوم محرم الحرام سال هشتاد و نه

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 0:49 توسط |

 

از لابلاي جمعيتي که وارد کوچه شده اند خود را به حياط مي رسانم ... قرآن تلاوت مي شود و آنگاه همه بر مي خيزند... به احترام خطيب فاضل آيت الله حاج شيخ مجتبي تهراني که پله هاي منبر را يک به يک آرام بالا مي رود ...

حرکت امام حسين(عليه السلام) حرکتيست با ابعاد مختلف معرفتي اخلاقي سياسي اجتماعي ...

و در ادامه مبحث شب قبل خطبه آغاز مي شود که نهضتها و حرکت هاي اجتماعي براي به ثمر رسيدن بايد شرايطي داشته باشند و از جمله شرايطي که در باب رهبري نهضت هاست اينست که اولا عموم ملت به رهبري اعتماد داشته باشند و ثانيا نظر و هدف رهبري و عموم ملت يکي باشد و ثالثا رهبري نهضت و عموم ملت بر اسقاط نظام حاکم هم راي و هم عقيده باشند ... و بايد اين شروط را بر حرکت امام حسين (عليه السلام) تطبيق داد ...

در شب قبل گفته شد که عموم مردم در دايره حکومت اسلامي يعني مردم عراق بر حقانيت حسين(عليه السلام) مقر و هم عقيده بودند لکن تهديد و تطميع و تحميق پسر زياد آنها را از همراهي با امامشان بازداشت ... تاريخ اين حقيقت را ثبت کرده است و قابل انکار نيست ... ازجمله توابين که بعد از عاشورا قيام کردند. آنها مي دانستند حسين (عليه السلام) بر حق است لکن در همراهي مولايشان کوتاهي کردند و بعد از عاشورا از اين کوتاهي توبه کردند و بعد قيام ...

باري مردمان عراق عرب در دل با حسين(عليه السلام) بودند و امان که در ورطه عمل کم آوردند و جز معدودي ما بقي لغزيدند ...

خطيب از هر دو دسته مصداق مي آورد :  

از جمله مصاديق افرادي که دل آنها بر حقانيت حسين (عليه السلام) گواهي ميداد عبيدالله بن حر جُعَفي است ... گويند عبيدالله بي حر، هنگامي که اوضاع کوفه را رويت کرد از کوفه به بيابان گريخت و در آنجا سکني گزيد ... در منزلگهي از منزلگاه ها با کاروان امام برخورد کرد... امام شخصا نزد وي رفت و از وي طلب همراهي کرد... پاسخي که عبيد الله بي حر داد در خور تامل است ... وي گفت من اوضاع کوفه را ديدم و براي فرار از اين معرکه به بيابان گريختم (و اين بدين معناست که عبيدالله در دل مي داند که حسين(عليه السلام) بر حق است لکن عافيت طلبي باعث شد تا از زور درد وجدان به بيابان پناه ببرد و اينجاست که مي گوييم دل اهل عراق بر حقانيت حسين(عليه السلام) گواه بود ) و عبيدالله بن حر ادامه داد که اگر اسب و شمشير مي خواهي در اختيارت بگذارم ... و حسين (عليه السلام) پاسخ داد که مرا به اسب و شمشيرت نيازي نبود ... لکن از اين بيابان دور شو که مباد نداي هل من ناصر مرا بشنوي و در اين بيابان باشي ...

و عبيدالله بن حر بعد از واقعه عاشورا در مضافتي که عبيدا... بن زياد براي پيروزي خود(!) تدارک ديده بود حاضر نشد و بعد از چند روز نزد عبيدا... پسر زياد آمد... عبيدا... بن زياد از او پرسيد از چه سبب در مراسم ما حاضر نبودي ... اينجا نيز پاسخي در خور تامل داد: ... او گفت من مريض بودم ... عبيدا... به طعنه گفت دلت مريض بود يا جسمت (کنايه از اينکه دلت به حسين(عليه السلام) مايل شده است) و عبيدالله بن حر پاسخ داد دل که مريض نمي شود( کنايه از اينکه دلم با حسين(عليه السلام) بود و هست و خواهد بود ) گويند از مجلس بيرون آمد و اسبش را محيا ساخت و با تني چند از يارانش به تاخت به کربلا رفت ... بر مزار حسين(عليه السلام) ... و اولين زائر حسين(عليه السلام) بعداز عاشورا وي بود ...

 و اما حبيب بن مظاهر و مسلم ابن عوسجه از افرادي بودند که هم در دل و هم در عمل با حسين (عليه السلام) بودند و ماندند ... گويند در لحظات آخر از زندگاني مسلم در کارزار کربلا حبيب و امام حسين (عليه السلام) بر پيکر نيمه جانش حاضر شدند ... حبيب به مسلم گفت : اگر قرار نبود تا ساعاتي ديگر به تو ملحق شوم و شهيد شوم مي گفتم تا اگر وصيتي داري انجام دهم ... و مسلم تنها با دست اشاره اي به امام حسين(عليه السلام) کرد و گفت : اوصيک بهذا ... تو را به مولايت سفارش مي کنم (که تنهايش نگذاري)

باري ... در کنار مقتداي خويش بايد مرد عمل بود ...

... ... ...

-) شب دوم محرم الحرام سال هشتاد و نه

-) در پاسخ به خواننده محترمي که سوال کردند :

"یه سوالی که از خوندن مطلبتون برام پیش اومد و جالبه که این همه مدت این سوال برام پیش نیومده بود، اینکه نامه جناب عقیل برای منصرف نمودن امام حسین (ع) از امدن به کوفه، دقیقا چه زمانی به دست امام میرسه؟ یعنی امکان این بوده که اگر این نامه زودتر به دست امام میرسید، ایشان از حرکت منصرف بشن و وارد قیام تن به تن با لشکریان یزید نشن؟"

پاسخ : آنچه با مطالعه تاريخ بدان مي رسيم اينست که رويارويي لشکر يزيد و امام امري اجتناب ناپذير بود و چه در کربلا و چه در مکاني ديگر اين مسئله رخ مي داد. لکن اين مديريت و درايت امام بود که کار به کربلا کشيده شد. توضيح اينکه يزيد به فرماندار مدينه نوشت که حسين اگر بيعت نکرد وي را گردن بزن! و امام به همين دليل از مدينه خروج کرده به مکه رفتند... در مکه نيز حج را نيمه تمام رها کرده و به سمت کوفه حرکت نمودند... امام دليل رفتن خود را اين مطلب بيان کردند که دوست ندارند حرمت حرم الهي (مکه) با ريخته شدن خونشان درآنجا شکسته شود...  اين مطلب باعث شد که خيلي ها بيان کنند که حسين(عليه السلام) اغراق مي کند و يزيد هيچ گاه خون نوه رسول خدا را نخواهد ريخت ... و اما مهم تر اينکه با نيمه کار ماندن حج و خروج امام از مکه تمام اذهان به اين مطلب-بيعت نکردن امام و رفتار يزيد- منعطف شد و در واقع امام تمام ذهن ها را آماده کرد ... لذا نامه مسلم چه زود و چه دير به امام مي رسيد شهادت امام قطعي بود چون امام اعلام کرده بود به هيچ وجه با يزيد بيعت نخواهد کرد... البته خبر شهادت مسلم بعد از حرکت امام از مکه به سمت کوفه در يکي از منزل گاه ها به امام رسيد...

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 23:28 توسط |

 

از خيابان هاي شلوغ شهر، و در ترافيک سنگين دم غروب به زحمت به ميدان شهدا و خيابان مجاهدين مي رسم. و از کوچه پس کوچه هاي دوست داشتني اطراف خيابان ايران عبور مي کنم و بعد از چند دقيقه دور زدن در اين کوچه ها از پيدا کردن جاي پارک مايوس مي شوم... وارد خيابان ايران مي شوم تا دور بزنم و مجدد جايي براي پارک کردن بجويم که چشمم به يک جاي خالي مي افتد...

به طرف کوچه بن بستي که در انتهايش مدرسه حاج آقا واقع شده حرکت مي کنم. به ابتداي کوچه که مي رسم هيچ کس در کوچه نيست... در سفيد رنگ و قديمي مدرسه هم بسته است ... گويي امشب مراسم نيست ... يا کسي نيامده ...

به انتهاي کوچه که مي رسم تازه معلوم مي شود ظرفيت حياط تکميل شده و درب را بسته اند و درب کوچک کناري فقط باز است و بايد به زيرزمين يا طبقات بالا رفت ... شب اول را دير رسيديم ...

خطيب فاضل بر منبر و مخاطبان سخت به خطبه اش گوش ميدهند ...

خطيب از نهضتها و حرکت ها سخن مي گويد که براي موفقيت بايد چه خصوصياتي داشته باشند... به نيمه هاي خطبه مي رسم... :

رهبري هر نهضتي بايد در ميان اصحاب نهضت و مردمي که نهضت را به پيش مي برند اولا مقبوليت داشته باشد و همگان بر اين امر واقف باشند که او بر حق است. ثانيا بايد بدانند و علم داشته باشند که دستگاه و حکومت فاسد است و عظم بر برچيدن آن داشته باشند ... حال بايد اين مولفه ها را بر حادثه سال شصت و يک هجري تطبيق داد ...

آيا مردم آن زمان بر حقانيت حسين(عليه السلام) واقف بودند؟ دايره حکومت اسلام در آن زمان بر حجاز و عراق و شام محدود بود. مردم حجاز و عراق بر حقانيت حسين(عليه السلام) علم داشته و بر آن واقف بودند. ... خطيب از اينجا به بعد بر حرف خود سند مي آورد ...

در تاريخ ثبت و ضبط گرديده (چه از طريق مورخان شيعه و چه از مورخان عامه) که چون مسلم ابن عقيل به کوفه وارد شد و در منزل مختار ثقفي فرود آمد بنا بر نقلي ۱۸ هزار نفر و بنا بر نقلي ديگر دوازده هزار نفر گرد او جمع شدند و با او بيعت کردند. آنجا مسلم بدون هيچ واهمه اي هدف نهضت که همانا برچيدن دستگاه جور اموي بود تاکيد کرد ... لذا مردم عراق مي دانستند که حسين(عليه السلام) بر حق است ... و چونان روز بر آنان روشن بود ... حاکم کوفه در آن زمان نعمان ابن بشير بود.

لکن يزيديان به فکر چاره شده و فرماندار بصره که همانا عبيدا... پسر زياد بود را به حکومت کوفه منصوب کردند ... از اينجا بود که ريزش ها از گرد شمع مسلم آغاز گرديد... و اما چه شد که آنچنان شد؟ آيا عبيد ا... بر آنان دليلي اقامه کرد که حسين(عليه السلام) بر حق نيست ؟ چنين چيز نه در تاريخ آمده و نه امکان وقوعي دارد... بلکه سخن همانست که سال قبل گفته شد: تطميع و تهديد و تحميق ... و اينگونه پسر زياد لشکر مسلم را تار و مار کرد ... خطيب اينجا نهيبي به جمع مي زند که مردم کوفه را ملامت مي کنيد صحيح  ، لختي دراحوالات خود درنگ کنيد که اگر آنروز بوديد شماهم تا انتها مي ايستاديد؟ شما هم از زير تيغ تيز تطميع با جاه و مال و تهديد به جان خود و فرزند و عيال و تحميق جان سالم به در مي برديد؟  ....

و آورده اند آنگاه که مسلم در آخرين شب وارد مسجد کوفه شد تنها سي نفر با او بودند و وقتي نماز را اقامه کرد و تمام شد تنها ده نفر مانده بودند و وقتي از مسجد خارج شد هيچ کس با او نبود ...

... و مسلم -که سلام خدا و ملائکش بر او باد - تنها در ميان کوچه هاي ساکت و بي رحم و وبي وفاي کوفه به دنبال پناهي مي گشت و آخر از ميان اين نامردي ها خانه شير زني قهرمان پناه او شد ...

و آنگاه که مسلم را گرفتند هاي هاي مي گريست ... نه بر احوال خود و نامردمي هايي که بر وي رفته است ... که بر حسين (عليه السلام) که با ياران و اهل و حرمش در راه اين شهر هزار رنگ هزار چهره بود ...

آنگاه که مسلم را گفتند وصيتي اگر داري بگو شخصي را خواند و به او مقداري سکه داد تا قرضش را ادا کند و به گفت نامه به مولايم حسين(عليه السلام) بنويس و را از آمدن به کوفه منصرف کن ...

و مسلم -که سلام خدا و ملائکش بر او باد - بر بالاي دارالاماره کوفه ايستاد و بعد از خواندن دو رکعت نماز و حمد و تسبيح خداوند، چهره اش را متوجه مدينه کرد و سلامي به حسين (عليه السلام) داد ... گويي اولين زائر حسين (عليه السلام) مسلم بود ...  سلام خدا و ملائکش بر او باد ...

صلي الله عليک يا اباعبدالله ... صلي الله عليک يا اباعبدالله ... صلي الله عليک يا ابا عبدالله ...

... .... ...

اين پيامي است ز قلبي پردرد
جان مسلم ز همين جا برگرد
كوفياني كه به من پيوستند
به خدا دست حيا را بستند
دستهايي كه به تو نامه نوشت
توبه كردند از اين دعوت زشت ...

-) شب اول محرم الحرام هشتاد و نه

+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 23:56 توسط |